ناسوت

تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرقه شوی، همچنان که در عیشی مدام. گوستاو فلوبر

ناسوت

تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرقه شوی، همچنان که در عیشی مدام. گوستاو فلوبر

ناسوت

روزگار یقین به سر آمده، آری، هزاره ما هزاره تردید است

آخرین نظرات
  • ۵ دی ۹۵، ۲۱:۳۵ - ♥ محجبه ♥
    قشنگه
  • ۱۱ شهریور ۹۵، ۱۳:۲۸ - دخترمهتاب ...
    احسنتم
  • ۳۱ مرداد ۹۵، ۱۴:۴۷ - 💕 پسر خوب 💕
    ...
  • ۱۵ مرداد ۹۵، ۱۹:۰۱ - ♥ محجبه ♥
    قشنگه

۹ مطلب با موضوع «سوسیالیسم» ثبت شده است

بالانوشت:

این ها نوشته های من هستند که در حین مطالعه دو کتاب فوق، بر حاشیه کتابها نوشته ام.

سید حسن کاظم زاده

این، مارکس بود که در کتاب "درباره مساله یهود" نوشت: "در آمریکای شمالی، چیرگی عملی یهودیت بر دنیای مسیحیت شکل بی پرده و عادی یافته است". و مراد او از چیرگی عملی یهودیت بر دنیای مسیحیت، این است که همه چیز در آمریکای شمالی در حال خلاصه شدن در کسب و کار و پول و سرمایه است. همه چیز در آن سامان در حال تغییر نقش و تبدیل شدن به غیر خود است. در چنین شرایطی است که دیگر، خانه، خانه نیست بلکه ملک است و ارزش هر خانه به راحتی و شادی موجود در آن سنجیده نمی شود بلکه با متراژ و نمودار های کمّی مورد ارزیابی قرار می گیرد: "و خانه ای گران تر، خانه ای لذت بخش تر".

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)

بالانوشت:

این ها نوشته های من هستند که در حین مطالعه ی کتاب فوق، بر حاشیه آن نوشته ام.

سید حسن کاظم زاده

انقلاب اکتبر 1917 نشان داد که سوسیالیسم، بدان گونه که پیامبرانش مارکس و انگلس توصیفش کرده بودند تحقق نیافت. وقتی چیزی وارونه محقق شود ناگزیر در مقام اجرا چگونه خواهد بود. این حادثه نشان داد سوسیالیسم واقعا موجود، با نظریات مارکس و انگلس تطابقی نداشت و چه بسا آن طرح اولیه، که دیالیکتیک تاریخی اش می نامند از اساس هذیانی بیش نباشد.

***

شاید آنچه که در اتحاد جماهیری شوروی تحقق یافت تحقق یافتی ترین قرائت از روایت مارکس از عدالت باشد.

***

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)

بالانوشت:

این سطور بخش های قابل انتشار مطالبی است که بر حاشیه کتاب "آینده سوسیالیسم"ترجمه ناصر زرافشان نوشته ام. و به همان شکل که یادداشت شده اند منتشر می شوند.


اندیشه ها، هر قدر هم که تابناک و بی نقص باشند، در شرایط غیر دموکراتیک، به فاجعه ای بدل خواهند شد. اندیشه باید در عرصه عمل قابلیت اجرایی داشته باشد. اندیشه ای که مشتی مفاهیم انتزاعی است و با عالمِ واقعا موجود، کاری ندارد و در موهومات سیر می کند زنجیری است بر دست و پای جامعه. زنجیری است بر ذهن و زبان انسان. همچنین، اندیشه، هر قدر که قابل اثبات باشد و تابناک و درخشان، باید در حیطه ی عمل چیزی از خود ارایه دهد. دموکراسی تنها راه تسلط، تکامل، بقاء و تداوم اندیشه هاست.

***

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)

بالا نوشت:

این سطور بخش های قابل انتشار مطالبی است که بر حاشیه کتاب "مارکس و آزادی"نوشته تری ایگلتون نوشته ام.

در ایران، شاید به ظاهر تغییری در شکل تولید رخ داده باشد اما این تغییر، تنها در لایه های ظاهری اتفاق افتاده وگرنه تفاوتی میان روابط تولید از دوران قاجار تاکنون مشاهده نمی شود. و اقتصاد، شکلی جدید از تیول داری است.

*

آنجا که به جای اصالت دادن به فرد، به چیزی موهوم به نام جامعه اصالت و اولویت داده می شود دیکتاتوری در قرینه است.

*

ما در "وضع" محقق می شویم و وضع شرایطی است که ما را در بر گرفته و رقم می زند.

*

جامعه توده وار جامعه ای در معرض دیکتاتوری است.

*

سوسیالیسمی که از مناسبات یک جامعه لیبرال سرمایه داری بیرون می آید با سوسیالیسمی که از جامعه ای فئودال بیرون می آید در هدف، روش و ابزارها تفاوتی بنیادین دارد. خودآگاهی طبقاتی که منبع بزرگ حرکت های کارگری و سوسیالیستی است تنها در جامعه ی سرمایه داری که از حداقل آزادی های مدنی برخوردار است شکل می گیرد.

*

"کار"ی که به خاطر کسب ثروت یا به دست آوردن هزینه زندگی انجام می شود بردگی است. کار چیزی است که برای به فعلیت درآمدن قوای درونی و استعداد هایمان انجام شود.

*

تنها در جامعه ای بورژوازی است که باغ از باغ بودن در می آید و به کالا و سرمایه تبدیل می گردد و ورزش به جای فعالیتی برای سلامتی بیشتر، به فعالیتی اقتصادی فروکاسته می شود.

*

... جوهره ی دموکراسی، نه تعدد انتخابات برگزار شده، که آزادی است. و مراد از آزادی، آزادیِ مخالف منتقد است و اگر در شرایطی غیر دموکراتیک هزار انتخابات هم برگزار شود نمی توان دولت برآمده از آن را دولتی دموکراتیک دانست.

*

انسان در جامعه ی سرمایه داری، عینکی بر چشم دارد که همه چیز را از ورای آن کالا می بیند و با همه چیز و همه کس، مراوده ای کالایی دارد.

*

امروز انسان بودن ما زیر سوال رفته و جای خود را به کارمند و کارگر و قصاب و ... بودن داده است.

*

همه چیز در جامعه ی بورژوازی، به شدت اقتصادی می شود. سلامت را نگاه کنید که چگونه به ابزاری برای تجارت و سود آوری تبدیل شده است.

*

سرمایه داری، انسان، طبیعت و روابط انسانی را از این منظر که باید مفید و سود آور باشند می نگرد و اینگونه آنها را به غیر خودشان تبدیل می کند. باغ از ابتدا ابزار تفرج و ارتزاق بود ولی حالا تبدیل به کالایی سودآور شده که در هر دست چرخیدنش در بازار بدون در نظرگرفتن تفرج گاه بودن و یا میوه هایش، سودی هنگفت را به طرفین معامله می رساند. همچنین خانه به جای آنکه محل عیش و آرامش باشد تبدیل به کالایی سرمایه ای شده و ارزش مبادله ای پیدا کرده است. مارکس درصدد است تا با الغای سرمایه داری، چنین وضعی را دگرگون سازد.

*

جنبش های دهقانی در آمریکای لاتین و آسیای شرقی، جنبش هایی اصالتا سوسیالیست نیستند. آنها یا داری رنگ و لعاب کمونیستی بودند و یا تحت تاثیر امپریالیسم روسی پدید آمدند.

*

آنها که تاریخ ناشناسانه به دنبال "جهش تاریخی" بودند بزرگترین دیکتاتوری ها را ساختند. آنها بودند که کاغذ دیواری سوسیالیسم را بر دیواره ی دیکتاتوری های خود کشیدند. هدف آنها صرفا حکومت کردن بود از همین رو طاقت صبر کردن نداشتند. آنها از سوسیالیسم، طبقه کارگر و... صرفا استفاده ای ابزاری کردند و آن واژگان را تفسیر به رای و مصادره به مطلوب نمودند.

*

در زمان رکود اقتصادی اخیر آمریکا،شاهد خیزش جنبش هایی چون 99 درصد یا وال استریت بودیم. این جنبش ها، هرچند حالتی ادواری دارند اما در نهایت، نفس سرمایه داری را به شماره خواهند انداخت.

*

سوسیالیسم اندیشه ای پساسرمایه دارانه است وضعی است که پس از لیبرال سرمایه داری آمده و آلترناتیو آن است اما با ارزش های آن بیگانه نیست.

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)

بالانوشت:

این نوشتار، متن پیاده شده سخنانی است که در تابستان سال گذشته، در جمعی صمیمی از دوستان همفکر ارایه شده و طبیعی است که بنا به شرایط موجود، بخش هایی از آن ، کوتاه شده است.

مقدمتا عرض می کنم که متاسفانه شرایط فکری جامعه ما به سویی رفته که در ظاهر، مذهب، تنها نیرویی است که در مقابل فمنیسم قرار دارد. لذا هرگونه انتقاد از فمنیسم و قرائت رایج از آن، موجب قرار گرفتن در دسته مخالفان مذهبی فمینیسم خواهد بود.

مساله زن از منظر دین و حاکمیت در ایران، پاسخ هایی دارد که در بحث امروز ما نمی گنجد و امید که در فرصتی دیگر، بتوان به آنها پرداخت. اما به نظر من، از ابعاد دیگری نیز می توان به مساله فمینیسم نگریست:

1. یکی از آفات فمینیسم این است که داعیان آن، آنقدر آن را خاص می کنند که عملا از دسترس بخش قابل توجهی از زنان خارج می شود. حال آنکه اندیشه ای تاثیرگذار و قادر به بسیج نمودن توده هاست که بتواند بخش قابل توجهی از مردم را پوشش دهد. اینکه ما دقیقا قرائتی سوئدی و لائیک از فمینسیم ارایه دهیم علاوه بر برانگیختن حساسیت ها نسبت به آن، هزینه دست یابی به آن را افزایش داده و از سوی اکثریت جامعه پس زده خواهد شد.

2. یکی دیگر از آفات این است که مرد را الگو قرار می دهد و سعی دارد که زن را بر اساس این الگوی مردانه سامان داده و صورت بندی کند. این، به معنای تبدیل زن به مرد و جدا نمودن او از ساختار زنانه است. این یک نوع از خود بیگانگی و الینه شدن یک جنسیت در جنسیت دیگر است.

به نظر من، آنچه که زنان بیش از پیش بدان نیازمندند نه ادغام در جنسیت و شخصیتی مردانه، بلکه به رسمیت شناخته شدن در قالبی زنانه است.

3. انسان در جامعه بورژوازی و حاکمیت های لیبرال سرمایه داری  - که شکل ناقص و عجیبی از آن در ایران نیز حضور دارد- به کالا تبدیل می شود. این هم شامل زن و هم شامل مرد می شود. حال در این شرایط چه گلی بر سر مردان زده شده که بر سر زنان زده نشده باشد.

4. برای پرداختن به مساله زن و زنانگی ابتدا باید شرایطی را که انسان را به کالا بدل نموده برداشت و آنگاه است که مساله فمنیسم خود به خود حل و فصل می گردد.

حل مساله زن در جامعه ی سرمایه داری ناممکن است و هر فعالیتی که در این راه تحقق پذیرد منجر به بردگی مضاعف زنان در جامعه خواهد بود. این مانند آن است که زنان را از چاله تفکرات سنتی درآوریم و در چاه بیافکنیم که انتهایش تبدیل زن به کالا و برده برای سرمایه داری می باشد...

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)

بالا نوشت:

این سطور بخش های قابل انتشار مطالبی است که بر حاشیه کتاب "مارکس و آزادی"نوشته تری ایگلتون نوشته ام.

 

زبان یک نشانه است. یک دال است و دال و مدلول یکی نیستند یکسان نیستند و ذهن هرگز با عین در عینیت نخواهد بود و همواره میان آن دو فاصله است فراتر یا فروتر.

*

"سوسیالیم"، مکتب، مرام و اندیشه و تلاشی "پساکاپیتالیستی" و "پسالیبرال سرمایه داری" است. این اندیشه آنگونه که باید در جامعه های "پیشا سرمایه داری" تحقق نخواهد یافت بلکه تجربه تاریخی موجود گویای این نکته می باشد که تحقق سوسیالیسم در جامعه بی بهره از صنعت و سرمایه داری به فاجعه ای غیر قابل جبران بدل خواهد شد و قربانیان این فاجعه از سویی ملتها و از سویی دیگر خود سوسیالیسم خواهد بود چرا که هیچ چیز برای موجودیت سوسیالیسم هولناک تر از سوسیالیسمی نیم بند، تکه پاره و تعدیل شده نیست.

*

از سویی دیگر برای تحقق سوسیالیسم – آنگونه که ترسیم شده- نیازمند حداقلی از آزاد های سیاسی هستیم. بدون شک چنین امکانی همچون تاسیس سندیکا ها و سازمان دهی احزاب کمونیستی تنها در جامعه ای لیبرال سرمایه داری امکان پذیر بوده به عنوان مبارزه مقدماتی برای تحقق شرایط مبارزاتی عنوان نمود.  و مبارزه برای تحقق آزادی مقدمه ای است برای مبارزه برای به دست آوردن برابری گرچه این با آموزه اصیل مارکس در تضاد است.

*

در نظام سرمایه داری لیبرال، اصالت با سود است و این همه چیز از جمله طبیعت و انسان را به کالاهای قابل مبادله و ابزاری برای تولید تبدیل می کند. خانه دیگر نه محل عیش وآرامش بلکه تبدیل به کالای سرمایه ای می گردد و خودرو نه وسیله ای برای آمده و شد بلکه به کالایی قابل مبادله بدل می گردد. و انسانها چنان در باشگاه های ورزشی خرید و فروش می شوند که گویی نظام برده داری دوباره احیاء شده است. مارکس درصدد است تا با الغای مالکیت از تبدیل شدن انسان به کالا جلوگیری کند و تنها در این شرایط است که انسان قادر است هستی حقیقی خود را به فعل تبدیل نماید.

*

حق یا ناحق بودن اندیشه مساله ای استدلالی نیست بلکه مساله ای تاریخی است. ما باید حق و ناحق بودن اندیشه ها را بر اساس آنچه که در واقعیت و در عمل از خود بروز داده مورد سنجه و ارزیابی قرار دهیم.

*

سوسیالیسمی که از مناسبات یک جامعه لیبرال سرمایه داری بیرون می آید با سوسیالیسمی که از مناسبات یک جامعه فئودال و عقب مانده بیرون می آید در هدف، روش و ابزارها تفاوتهای زیادی وجود دارد.

*

شاید در جامعه ای عقب مانده سوسیالیسم صرفا به عنوان یک تئوری صرف عدالت یا نیرویی رهایی بخش مد نظر قرار گیرد اما خود آگاهی طبقاتی که منبع بزرگ حرکتهای کارگری بوده تنها در یک جامعه سرمایه داری لیبرال که حداقلی از آزادی نیز برخوردار است به وجود می آید و می تواند به معنای حقیقی کلمه رهگشا باشد.

*

من به ذات باور ندارم. باور ندارم که چیستی پیش از هستی شکل یافته  است. باور ندارم که چیستی بر هستی تقدم و اولویت دارد. این باور به من کمک خواهد کرد تا انسان را موجودی مسئول بدانم. موجودی مسئول در برابر خود و آزاد و مختار در انتخاب یک ذات و چیستی برای خودش.

*

حق یا ناحق بودن اندیشه، امری استدلالی نیست بلکه مساله ای تاریخی است. و ما ناگزیریم تا حقانیت اندیشه ها را با توجه به انچه که در واقعیت از خود بروز داده اند بسنجیم.

*

تاریخ انسان، تاریخ وارهاندن خود از وضع موجود برای ساخت وضعی مطلوب است. و در این بین امر مقدس گرچه در ابتدا حرکتی به سوی تغییر بود اما در ادامه با تبدیل شدن به سنت، بزرگترین مانع دگرگونی و تغییر شد.

*

وقتی که "کار" به دو بخش "فکری" و "یدی"  تقسیم می شود گروهی پیدا می شوند که مستقل از ضروریات مادی می اندیشند لذا آگاهی خود را از جهان می رهانند و به تکویل نظریه های فرامادی می پردازند.

*

از نظر مارکس، ایده محصول و دنباله امر واقع است. یعنی، اینکه ما در چه شرایط تاریخی و مادی قرار داشته باشیم در شکل گیری ذهنیت ما موثر است. او بر عکس هگل انسان را مفعول شرایطی می داند که در آن قرار دارد اما مفعولی که می تواند با تکیه بر آگاهی طبقاتی خود به زایش تاریخی یاری دهد.

*

کسی که در طبقه سرمایه داران و متمولان زندگی می کند، نمی تواند رهیافتی اثر بخش و دائمی برای ریشه کن نمودن فقر ارایه دهد. چرا که فقر محصول انباشت ثروت در طبقه ی اوست. او قادر به درک حقیقت فقر و شرایطی که طبقه محروم در آن قرار دارد نیست از این رو راهکارهایش نمی تواند راهگشا باشد.

*

تئوری عدالت در اندیشه مارکسیسم، برای جامعه ای صنعتی طراحی شده است و نه جامعه ای فئودالی، کشاورزی و بدوی.

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)

1. وقتی که دیوارهای برلین فرو ریخت و شوروی متلاشی شد، غرب دیگر ضرورتی در ادامه سیاستهای اقتصادی کینز احساس نکرد. از اینرو سرمایه داری غربی به خشن ترین شکلی خودنمایی کرد و سیاستهای رفاه اجنماعی خود را کنار گذاشت. فقرا به حال خود رها شدند و دولت نسبت به بیکاری میلیون ها تن بی توجهی نمود.

ایالت متحده آمریکا در عصر قدرت گرفتن سوسیالیسم در جهان، با قدرتی مواجه بود که که می توانست موجودیت آنرا در تمامی جهان با چالش مواجه سازد. از همین رو بود که در برابر تمایل توده ها به سوسیالیسم از خود انعطاف نشان داد و اقتصاد کینز و سیاستهای رفاه اجتماعی را در پیش گرفت. اما پس از آنکه خطر رفع شد وضع به گونه ی خشن تری تغییر نمود.

من اطمینان دارم که اگر اقدامات آمریکا برای کنترل تمایلات مردم به سوسیالیسم از طریق اعمال سیاستهای کینزی در اقتصاد و برنامه های مک کارتی در عرصه فرهنگی نبود، اینک سوسیالیسم قادر بود تا کنترل تمامی جهان را در اختیار داشته باشد.

علاوه بر بی تدبیری سیاستمداران کمونیست در اتحاد جماهیری شوروی، آن چه گسترش سوسیالیسم در جهان را با مشکل جدی مواجه ساخت دسیسه کینز بود.

تمام آن سیاستهای رفاه اجتماعی و آن ناز و نوازش ها، یک مکانیزم تدافعی در برابر تمایلات طبقات محروم به سوسیالیسم بود و با فروپاشی اتحاد جماهیری شوروی، سرمایه داری مسلط بر آمریکا، حس کرد که حالا دیگر می تواند خود را از بار مالی این سیاستها برهاند. این احساس در زمان حاکمیت جمهوری خواهان(به ویژه ریگان) که نمایندگان جریان سرمایه داری هستند شدت و جدیت بیشتری به خود گرفت و تمامی آنچه را که از کینز به ارث رسیده بود را نابود نمود.

2. من هرگز به سوسیالیسم به عنوان یک ایده قدرت نگاه نکرده ام و با تبدیل آن به حاکمیت – مانند آنچه که در کوبا رخ داده است - مخالفم. من در نهایت سوسیالیسم را یک جنبش تاثیر گذار می دانم  که می توان از آن به عنوان اهرمی در برابر فزون خواهی های موجود در نظام های سرمایه داری بهره گرفت.

طبیعی است که در صورت غیبت یک جنبش نیرومند و تاثیرگذار سوسیالیستی، نظام سرمایه داری قادر خواهند بود تا طبقات محروم و بی پناه جامعه را در لابلای چرخهای خود خرد و نابود نماید.

این نکته با نگاهی به وضعیت طبقات پایین دست جامعه – اقتصاددانهای سرمایه داری این طبقات را به عنوان دهک های پایین جامعه می شناسند- در دهه نخست پس از سقوط اتحاد جماهیری شوروی روشن خواهد شد.

در آن دهه، سرمایه داری به دلیل عدم حضور رقیبی جدی با دست باز به لگدمال نمودن کارگران پرداخت و نسبت به سرنوشت آنها بی تفاوت بود اما یک دهه پس از سقوط سوسیالیسم روسی در جهان، و باز تولید اندیشه های چپ گرایانه و به قدرت رسیدن مجدد احزاب سوسیالیست در اروپا، آمریکای لاتین و همچنین سوء استفاده گروههای مسلمان از شکاف طبقاتی در جهان، آمریکا تصمیم به دخالت در مساله فقر نمود و اینک وضعیت – البته نه در آمریکا – به مراتب  از گذشته بهتر و مطلوب تر شده است.

در واقع ترس از بازگشت سوسیالیسم به ادبیات سیاسی جهان، و گره خودن آن با تروریسم است که آمریکا و دیگر سرمایه داری ها را ناگزیر به توجه بیشتری به فقرای  جهان ساخته و آنان را مجبور به حاتم بخشی کرده است.

3. آنچه که در محیط های کارگری ایران رخ داده، زاییده فقدان یک جنبش موثر سوسیالیستی به عنوان بخشی از جامعه مدنی است. در واقع اگر ما هم در ایران جنبش مستقل سوسیالیستی با اهداف دقیق سندیکالیستی داشتیم – مانند آنچه که در اروپا وجود دارد- می توانستیم از شرایط کاری مناسب تری برخوردار باشیم و موقعیت کارگران ایرانی تا این حد متزلزل نشود که کارفرما، از پرداخت حقوق به آنها سرباز بزند و دولت با استفاده از نیروهای انتظامی و امنیتی خود – به ویژه لباس شخصی ها- هر نوع حرکت اعتراضی در حوزه ی کارگری را با شدت و جدیت تمام سرکوب نماید.

اگر چنین جنبشی در ایران وجود داشت دولت مجبور می شد تا به جای فراموش نمودن ملت و واریز نمودن درآمدهای نفتی به جیب کشورهایی چون سوریه، ترکمنستان، ارمنستان، ونزوئلا، سریلانکا، و یا پرداختن به پروژه های پر دردسری چون انرژی هسته ای، از این درآمدها برای کاهش فاصله های طبقاتی و بهبود وضعیت معیشتی مردم استفاده کند.

در واقع علت بی توجهی دولت ایران نسبت به کسانی که در زیر خط فقر زندگی می کنند و سرکوبی تمامی حرکتهای اعتراضی و عدالت خواهانه (معلمان، کارگران و...)، همین فقدان جنبشی فراگیر و تاثیر گذار سوسیالیستی است. البته بخشی از بدنه جنبش دانشجویی در ایران، در سالهای اخیر، در جهت راه اندازی چنین جنبشی فعالیت نموده اند، اما این فعالیتها، به دلیل خود باختگی اکثریت قریب به اتفاق دانشجویان در برابر اندیشه های لیبرال دموکراسی، عدم ارتباط موثر با کارگران، و اعمال خشونت از سوی حکومت نسبت به آنان – دستگیری، زندانی نمودن و اخراج بسیاری از دانشجویان- به توفیق چندانی دست نیافته ست.

تا چنین جنبشی در کشور ما تحقق نیابد، این زمینه وجود خواهد داشت که همواره بخشی از حاکمیت، با سر دادن شعار های شبه سوسیالیستی از جمله عدالت اجتماعی، و دادن وعده های پوچ و توخالی به طبقات محروم، آنان را به سود خود به پای صندوق های رای کشانده و با پخش پول و یارانه ها – گدا پروری- موقعیت خود را در قالب دولتی جدید حفظ نماید.

*این نوشته ای است قدیمی که مجددا در این وبلاگ منتشر می شود

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)

 در برابر هر وضعیت موجودی، دو گروه وجود دارند. گروهی که طرفدار حفظ وضع موجود بوده و تداوم آنرا به مثابه تداوم منافع، خواستها، آرمانها و برنامه های خود می دانند. و مخالفان وضع موجود، که خود به دو گروه تقسیم می شوند: طرفداران تغییر سریع وضع موجود از طریق اعمال قدرت، خشونت و بسیج توده ها(گروه انقلابیون) و طرفداران رفرم اجتماعی یا اصلاحات، که می بایست آنرا پروسه یی طولانی مدت، اما در عین حال کم هزینه و کارآمد دانست.

هدف انقلاب و انقلابیون، کسب قدرت سیاسی در جامعه است. آنان، در واقع برآنند که راه هرگونه تغییر دلخواه در جامعه، از طریق کسب قدرت سیاسی ممکن بوده و انقلابیون می توانند با قرار گرفتن در حاکمیت، تغییرات مورد نظر خود را سریع تر و موثرتر در جامعه اعمال نمایند.

اما رفرمیست ها یا اصلاح طلبان، بنا به تجربیاتی که در پی انقلاب کمونیستی روسیه، انقلاب مشروطه، انقلاب اسلامی و صدها حرکت مشابه دیگر در جهان، آموخته اند که اگر تغییرات، در بستر جامعه شکل نگیرد و آرام آرام و بصورت پروسه یی زمانمند اعمال نگردد، پس از اندک زمانی، مناسبات غیر دموکراتیک یا غیر مطلوب آن جامعه، بار دیگر از زیر خاکسترها سر برآورده، باز تولید گشته و شرایط پیشین را به نحوی دیگر و در قالبی جدیدتر شکل می دهند.

دیر زمانی، انقلاب، راه اکثر نیروهای سیاسی در جهان بود و انقلابی گری به وجهه و پرستیژ تبدیل شده بود. اما هم اکنون، رفرم، مقبول ترین الگو و مدل تغییر در جامعه محسوب می شود. به طبع، نظریه هایی که خود را انقلابی می دانند و یا درست و نادرست تصور انقلابی گری در مورد آنها وجود دارد، در چنین شرایطی مجال عرضه اندام در جامعه را ندارند.

اندیشه ی چپ یکی از آن دست اندیشه هایی است، که به اشتباه، انگ انقلابی گری بر پیشانی اش خورده و به انقلابی گری متهم می باشد. بی شک اقدامات برخی از چپ ها در برهه یی خاص از زمان موجب شده که جهانیان چنین تصوری در مورد این بینش سیاسی - اجتماعی داشته باشند. حال آنکه انقلابی گری، در ذات اندیشه ی چپ وجود نداشته و امری عارضی برای چپ گرایی به حساب می آید.

متاسفانه کسانی که اندیشه ی چپ و سوسیال دموکراسی را تفکری انقلابی می دانند برای اثبات مدعای خود به شواهد تاریخی چون انقلاب روسیه و چین استناد می نمایند. حال آنکه سوال بنیادین ما در این نوشتار آنست که آیا به واقع، اندیشه ی چپ الزاما یک اندیشه ی انقلابی است؟

شاید برای بررسی و درک یک اندیشه، توجه به تاریخ و نوع حضور آن اندیشه در عرصه های مختلف تاریخی ضروری به نظر برسد. اما بدیهی است که حقیقت یک اندیشه، هرگز، آنگونه که باید، در جامعه تحقق نمی یابد، و همواره میان حقیقت و واقعیت یک فکر، تفاوت و شکاف دیده می شود. ازاینرو، بهترین راه برای قضاوت پیرامون یک تفکر، توجه به ذات و حقیقت آن است.

لذا با استناد به اندیشه های بنیانگذاران و نظریه پردازان تفکر چپ در جهان و آثار باقی مانده از آنان برآنیم تا به این نکته دست یابیم که آیا اندیشه ی چپ الزاما اندیشه یی انقلابی است یا خیر؟ از اینرو در ابتدای کار به سراغ انگلس می رویم.

انگلس از بزرگترین نظریه پردازان اندیشه چپ بوده و اگر نگوییم در این راه بالاتر از مارکس بوده پایین تر از او هم نبود. مانیفست یکی از مهمترین آثار کمونیستی، از تولیدات مشترک او و مارکس بود. انگلس در آثار میانسالی خود، به شدت از نظریه ی انقلاب سوسیالیستی حمایت می کرد اما در آثار دوره آخر عمر خود بر اندیشه ی انقلابی پشت نموده و بر اهمیت پیروزی از طریق انتخابات پافشاری نمود.

او در مقدمه یی که بر کتاب مبارزات طبقاتی در فرانسه ی کارل مارکس نوشته اشاره کرده است: " ... دیگر دوران سنگرهای خیابانی سپری شده است..." انگلس همچنین گفته بود: "کار ما انقلابیون بیشتر با روشهای قانونی پبش میرود تا با روشهای غیر قانونی".

پس از او نیز سیر میانه روی و پرهیز از حرکتهای انقلابی در میان مارکسیستها و اندیشمندان چپ گرای اروپایی ادامه یافت چنانکه برنشتاین، شاگرد انگلس، خود به بزرگترین مبلغ اندیشه ی اصلاح و رفرم اجتماعی در برابر ایده های انقلاب سوسیالیستی تبدیل شد.

به نظر برنشتاین، "دموکراتیزه شدن جامعه به صورت تدریجی و تکاملی، ضرورت رها سازی پرولتاریا به شیوه ی انقلابی را از میان می برد و آزادی طبقه ی کارگر از وضع پرولتری و رسیدن آن به وضع شهروندی را به ارمغان می آورد."

پس از او ژان ژورس که پیش از پیروزی انقلاب سوسیالیستی در روسیه درگذشت به این نتیجه رسید که "نمی توان سوسیالیسم را بر اساس اعمال زور و قدرت و سرکوب برپا داشت."

از نظر او، "میان افول سرمایه داری و استقرار سوسیالیسم، خط فاصل مشخص و بارزی وجود ندارد.سوسیالیسم، همانند سرمایه داری، در دوران تکوین خود، نه بطور ناگهانی بلکه تنها آهسته آهسته نفوذ می کند." به نظر ژورس، "انقلاب تدریجی سوسیالیستی اجتناب ناپذیر است، اما این خود از طریق فعالیت آزاد و کوشش گروههای اجتماعی محقق می گردد."

اما بزرگترین ناقد انقلابی گری در اندیشه سوسیالیستی کائوتسکی بود. هرچند او نقدهایی را بر اندیشه ی برنشتاین وارد ساخت، اما به شدت تحت تاثیر برخی از اندیشه های او از جمله رفرمیسم احتماعی بود.

برنامه ی ارفورت با رهبری او در حزب سوسیال دموکراسی آلمان به تصویب رسید. در این برنامه که مارکسیسم به عنوان ایدئولوژی رسمی این حزب معرفی شده بود، ذکری از انقلاب بعنوان وسیله ی رسیدن به اهداف سوسیالیسم به میان نشده بود.

کائوتسکی بر آن بود که:"وظیفه ی ما سازمان دادن به انقلاب نیست... بلکه بهره برداری از آن است."  همچنین او"همواره مدافع انجام اصلاحات در نظام موجود بود."

کائوتسکی همواره سعی داشت تا پرولتاریا را از دست زدن به اعمال شتاب زده پرهیز دهد. او مبارزه ی پرولتاریا بر علیه سرمایه داری را مبارزه یی دراز مدت و تدریجی می دانست که به صورت قیامی کوتاه مدت و ناگهانی ظاهر نخواهد شد.

او از همان آغاز در برابر بلشویک ها (سوسیالیستهای انقلابی)موضع گیری نمود و در عوض از منشویک ها (سوسیالیستهای رفورمیست)حمایت می کرد. این موضع گیری ها، کائوتسکی را در برابر لنین قرار داد. چنانکه نزاع او با لنین و دولت سوسیالیستی روسیه، منجر به انتشار سه کتاب "تروریسم و کمونیسم"، "از دموکراسی تا بردگی دولتی" و "بلشویسم در بن بست" از جانب کائوتسکی گردید.

 پلخانوف که به تعبیر کائوتسکی مغز فلسفی جنبش سوسیالیستی و از بنیانگذاران حزب سوسیال دموکراسی روسیه بود در منازعات داخلی حزب، ابتدا از لنین حمایت می نمود اما به مرور از او جدا شد و به نقد دیدگاههای انقلابی بلشویک ها پرداخت.

وی بیست و سه سال پیش از پیروزی انقلاب بلشویکی در روسیه اعلام نمود: "در صورتی که سوسیالیسم به زور ایجاد شود به نحوی اجتناب ناپذیر به نظام سیاسی ناخوشایندی مانند امپراطوری چین یا استبداد تزاری خواهد انجامید."

همچنین با مطالعه تاریخ کمونیزم متوجه خواهیم شد که در سالهای پایانی قرن هجده و سالهای آغازین سده ی نوزدهم میلادی مبارزه با جناح های انقلابی و افراطی سوسیالیست در میان چپ گرایان اروپا به یک ایده ی مشترک تبدیل شده بود. چنانکه مبارزه با جناح چپ در مقابل میانه روها در درون بین اللمل دوم، به عنوان مبارزه علیه آنارشیسم و خشونت طلبی عرضه می شد و در عوض از تشکیل احزاب سیاسی کارگری و مشارکت مسالمت آمیز در سیاست حمایت به عمل می آمد. همچنین در کنگره ی هزار و هشتصد و نود و شش لندن، برخی گروههای چپ و انارشیست اخراج شدند.

منبع:تاریخ اندیشه ی سیاسی در قرن بیستم – ج اول:اندیشه های مارکسیستی – تالیف دکتر حسین بشیریه نشر نی

دریافت نسخه PDF

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)

مارکسیستهای انقلابی، نسل سوم مارکسیستها بودند و بیشتر در اوایل قرن بیستم، در جناح چپ حزب سوسیال دمکراسی آلمان حضور داشتند. همچنین، پیروزی انقلاب 1905 روسیه، تاثیر فراوانی روی این دسته از مارکسیستها گذاشت، چنانکه از آنها، به عنوان مارکسیستهای نسل انقلاب 1905 یاد می شود.

مارکسیستهای انقلابی، بیشتر در حوزه ی اطریش، روسیه، ورشو و شرق آلمان فعال بوده و به دو گروه عمده تقسیم می شدند: حوزه ی آلمان- لهستان که مشهور ترین اعضای آن، رزا لوکزامبورگ و لایبنخت بودند و حوزه ی وین یا مکتب اطریش، که اعضای آن عبارت بودند از: کارل رنر، رودلف هیلفرینگ، اتو بوئر و مارکس آدلر.

دکتر رزا لوکزامبورگ، به دلیل ارایه نظرات، نگارش کتاب هایی چند، شرکت در انقلاب 1918 آلمان و مرگش در جریان این انقلاب نافرجام، مهمترین چهره ی سوسیالیستهای انقلابی محسوب می شود. و طرفدار سوسیالیسمی انقلابی، سازش ناپذیر و مبتنی بر مبارزه طبقاتی با گرایش بین اللملی (اینترناسیونال) بود.

او در سال 1899، در جزوه یی بنام "رفرم اجتماعی یا انقلاب"، نظرات اصلاح طلبانه ی برنشتاین را نقد نموده و در سال1906، با انتشار جزوه ی "اعتصاب عمومی"، عموم کارگران را به اعتصاب و اقدام جمعی به عنوان شکل اولیه ی انقلاب فراخواند.

لوکزامبورگ، در سال 1910، با جناح میانه رو حزب سوسیال دموکراسی آلمان به رهبری کارل کائوتسکی اختلاف پیدا کرد. کارل کائوتسکی بر خلاف رزا لوکزامبورگ یک رفرمیست تمام عیار محسوب می شد. یکی از دلایل اختلاف لوکزامبورگ و کائوتسکی در حزب آن بود که، حزب سوسیال دموکراسی آلمان، در خلال جنگ جهانی اول، به اتخاذ مواضع ناسیونالیستی روی آورده و از دولت آلمان حمایت می نمود. چیزی که با برداشتهای اینترناسیونالیستی لوکزامبورگ و یارانش در تضاد بود.

 او در پی این اختلاف، حزب را ترک نمود و به گروه انقلابی اسپارتاکوس پیوست. همچنین اقدامات وی بر علیه جنگ، به زندانی شدنش انجامید و او در زندان کتابی تحت عنوان "بحران در سوسیال دموکراسی آلمان" منتشر نمود که در آن، عملکرد حزب و رهبران آنرا به شدت نقد نمود.

لوکزامبورگ، پس از آزادی از زندان، طی مقالاتی، از شوراهای کارگران و سربازان، به عنوان ارگان اصلی انقلاب سوسیالیستی زودرس دفاع کرد، و سرانجام در جریان انقلاب سوسیالیستی سال 1918 آلمان، پس از سرکوب قیام برلین، در ژانویه ی 1919، در حین انتقال به زندان، به دست سربازان کشته شد.

اندیشه های لوکزامبورگ و لنین، شباهتهای فراوانی به همدیگر داشتند، و اختلاف بسیار کمی را می توان در میان تفکرات این دو انقلابی چپ یافت.

لوکزامبورگ، بیش از هر چیز دیگر، به فوریت انقلاب سوسیالیستی اعتقاد داشت، و معیار او، در انتخاب اصول و نگرشهای دیگر، همین نکته بود. همچنین، او مارکسیسم را، به خدمت انقلاب فوری گرفته، و به همین منظور، در نظریه ی انقلاب مارکس، تغییراتی اساسی ایجاد نمود.

او، شکست سرمایه داری را محصول جبر تاریخ و فایق آمدن دوره یی از آن بر دوره یی دیگر و بحرانهای اقتصادی که از درون سرمایه داری نشات می گیرد نمی دید، بلکه آنرا نتیجه ی بحران سیاسی و خیزش عمومی طبقات استثمار شده می دانست.

لوکزامبورگ، به افزایش خودآگاهی طبقاتی و سازماندهی طبقه ی پرولتاریا، به عنوان مهمترین عامل اعتقاد داشت و عوامل دیگر را بسیار کم رنگ تر می دید. او همچنین برآن بود، که سوسیالیستهای کشورهای عقب مانده، نباید به بهانه ی عقب ماندگی، از فعالیت سیاسی دست بشویند.

وی، در باره نحوه ی عمل و برخورد با دولت سرمایه داری، معتقد بود که اعتصاب توده یی، ضرورت تام داشته و به جای شیوه های نفوذ پارلمانی، که توسط برنشتاین، کائوتسکی و ... پیشنهاد می شد، به عمل توده یی باور داشت.

او همچنین اعتقاد داشت که نمی توان نشسته و دست روی دست نهاد و منتظر ظهور وضع انقلابی ماند. این دیدگاه او، بر خلاف دیدگاه کائوتسکی بود، که انقلاب را امری جبری می دانست و به انتظار جهت رخ دادن طبیعی انقلاب باور داشته و انقلاب زودرس را، بطور کامل نفی می نمود.

لوکزامبورگ، سوسیالیسم را، تنها تمایل تاریخی به مبارزه  طبقاتی دانسته و از اینکه آنرا نوعی جامعه ی آرمانی و شاعرانه بداند، که پیشاپیش تصور شده باشد اباء داشت.

او هرگونه جزم اندیشی درباره ی ضرورت پایان و غایت تاریخ، و گذار خطی و اجتناب ناپذیر از سرمایه داری به سوسیالیسم را، از اساس مورد تردید قرار می داد و بر آن بود، که ویژگی اصلی انقلاب سوسیالیستی، در خصلت توده یی و حرکت از پایین آن می باشد.

در نگره ی لوکزامبورگ، انقلاب 1917 در روسیه، علیرغم حضور ظاهری شوراهای کارگری، تنها انقلابی بورژوازی بوده و جنبش سوسیالیستی، فقط به شکل توده یی می تواند تجلی یابد.

او، حتا از نظریه مارکس در باره ی انباشت سرمایه خرده گرفته و آنرا غیر قابل دفاع پنداشته و نظرات مارکس در این زمینه را مبتنی بر فرضیات غیر قابل دفاع می دانست.

امپریالیسم نیز در نگره ی او، روبنای سیاسی فرایند انباشت جهانی سرمایه بود. او امپریالیسم را، مبین تقلای شیوه ی تولید سرمایه داری، برای ادغام و سلطه بر شیوه های تولید غیر سرمایه داری می دانست. امپریالیسم در نگره ی لوکزامبورگ، به صورتی تعارض آمیز، شیوه یی برای تطویل عمر سرمایه داری و وسیله ی تسریع سرنگونی آن بود.

*خلاصه یی از کتاب: تاریخ اندیشه ی سیاسی در قرن بیستم- ج اول: اندیشه های مارکسیستی- تالیف دکتر حسین بشیریه- نشر نی

دریافت نسخه PDF

http://nasoot.blog.ir

Hassan.kazemzadeh@gmail.com

Kazemzadeh_hassan@yahoo.com

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)