ناسوت

تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرقه شوی، همچنان که در عیشی مدام. گوستاو فلوبر

ناسوت

تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرقه شوی، همچنان که در عیشی مدام. گوستاو فلوبر

ناسوت

روزگار یقین به سر آمده، آری، هزاره ما هزاره تردید است

آخرین نظرات
  • ۵ دی ۹۵، ۲۱:۳۵ - ♥ محجبه ♥
    قشنگه
  • ۱۱ شهریور ۹۵، ۱۳:۲۸ - دخترمهتاب ...
    احسنتم
  • ۳۱ مرداد ۹۵، ۱۴:۴۷ - 💕 پسر خوب 💕
    ...
  • ۱۵ مرداد ۹۵، ۱۹:۰۱ - ♥ محجبه ♥
    قشنگه

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ادبیات» ثبت شده است

بهار را چه کنم

تو نوبهار منی در پس زمستان ها

و در تو می شکفد لاله های سرخ و قشنگ

و باغ در تو نفس می کشد به آرامی

و باد بوی تو را می پراکند در شهر

و نغمه های تو در حنجر قناری هاست

و کاش می دانستی

که من تمام زمستان را

به انتظار تو در برف ها قدم زده ام

و زیر شرشر باران برای شادی تو

ترانه های قشنگی سروده ام با عشق...

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)

تویی آن واژه ی شفاف، که از آینه ها می آیی

دست در دست بهار.

می رسی تا نفس باغ کمی تازه شود

و چکاوک ها را

می سرایی از شوق

بر سر شاخه ی انگور که سر مست خداست.

آه ای باور سر سبز قناری

باغ لبخند تو را می فهمد

کوه مشتاق قدم های تو و باران است

و چمن زار هوایت را دارد.

کاش می دانستی

که چه احساس قشنگی دارند

شاپرک ها در باد

و چه دیدن دارد

چشم وا کردن گل ها در باغ...

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)

از تو بیزار شدم، بس که مرا رنجاندی

                 وای بر من که برایم چو خدا می ماندی

از تو و عشوه ی چشمان تو من سیر شدم

         با چه رویی تو مرا پیش خودت می خواندی

با من و با دگران؟!!!وای بر این سنگدلی

                    سادگی کردم و احساس مرا میراندی

دلخورم از تو و جور تو، چه نامرد شدی؟!!!

              زخم اگر بر دل من خورد، تو هم خاراندی

نا رفیقی، که چنین بر دل من بد کردی

                         نه، حیا هم ننمودی و مرا تاراندی

رنگ چشمان تو از خاطر من رفت دگر

                      کاش از اول این کار، مرا می راندی

دست در دست من و گوش به حرف دگران؟!!!

                      آتشی با سخنت در دل من گیراندی

دگرم با تو رهی نیست، برو راحت باش

                 تو که هر روز، دو صد بار مرا پیچاندی

سید از عالم و آدم سخن سخت شنید

                       لعنتت باد، که اندوه بر او باراندی

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)

انکار می کنی تو مرا لیک،

می دانم عاقبت،

تکرار می شود

آن بوسه های داغ

آن خنده های شاد.

تکرار می شود،

لبخند های گرم و صمیمی.

می دانم عاقبت،

تکرار می شود،

روزی میان فصل اقاقی

آن دست ها که منبع مهرند

آن چشم ها که خوب قشنگ اند و مهربان.

تکرار می شود،

موسیقی تو در منِ درمانده عاقبت.

آری،

من باز هم تو را،

در هر بهار تازه و سرسبز،

در شعرهای خویش،

تکرار می کنم...

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)

... هنوز یادم هست

که روی پل را با هم قدم زدیم آن روز

و من همان جا بود

که دستهای قشنگ تو را گرفتم و گفتم:

-چقدر زیبایی

شبیه آن گل سرخی که گوشه ی باغ است

شبیه قطره ی باران،

شبیه شبنم صبح،

که روی صورت گل های باغ می رقصد.

و صورت تو گل انداخت، زیر لب گفتی:

-چه حرفها ی قشنگی،

چقدر حال تو خوب است،

و من چه خوشحالم،

که از لطافت این رودخانه لبریزی...

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)

... باران

این اشک آسمان

این دانه های ریز سخاوت

سیراب می کند

صحرای تشنه کام دلم را.

گل ها

گل های پر طراوت و زیبا

لبریز یک محبت بی پایان

در انتهای سال سترون.

گنجشک ها چه شاد و قناری

خوشحال از این بهار شکوفا.

اینجا نشسته ام به کناری

در انتظار آمدن تو

همراه نوبهار فریبا

باشد که این بهار

باشد که این زلال سرازیر در زمان

لبخند بر لبان تو بنشاند

در لحظه لحظه های چنین فصل آشنا...

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)

نه این تنفس معیوب

که بعضی وقتها

کارم را به بیمارستان می کشاند

و نه این قلب بیمار

که هر لحظه مرا به زحمت می اندازد

نمی توانند

تو را از خاطر من محو کنند

و کاش می دانستی

در اینجا

بله دقیقا همینجا

در میانه ی دالانهای تودرتوی قلبم

که خون سیاه

با اکسیژن آلوده به دود سیگار

در هم می آمیزد

چه می گذرد

چه خبر است.

دریافت نسخه PDF

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)