ناسوت

تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرقه شوی، همچنان که در عیشی مدام. گوستاو فلوبر

ناسوت

تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرقه شوی، همچنان که در عیشی مدام. گوستاو فلوبر

ناسوت

روزگار یقین به سر آمده، آری، هزاره ما هزاره تردید است

آخرین نظرات
  • ۵ دی ۹۵، ۲۱:۳۵ - ♥ محجبه ♥
    قشنگه
  • ۱۱ شهریور ۹۵، ۱۳:۲۸ - دخترمهتاب ...
    احسنتم
  • ۳۱ مرداد ۹۵، ۱۴:۴۷ - 💕 پسر خوب 💕
    ...
  • ۱۵ مرداد ۹۵، ۱۹:۰۱ - ♥ محجبه ♥
    قشنگه

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «طبیعت گرایی در شعر» ثبت شده است

نگاهی ز لطف و محبت

نگاهی ز قهر

نگاهی ز شوق و ز شادی

نگاهی پر از تلخی زهر

نگاهی ز احساس لبریز

نگاهی چو شمشیر، خون ریز

نگاهی پر از خشم و نفرت

نفس های از غصه لبریز

و لبخند تلخی که ناگاه

میان لبانم نشسته

صدایی گرفته

و سرشارم از یک نگاه پریشان و خسته

همه روزهایم چنین است

و شبهای من هم همین است

شرنگی به کامم فرو شد

و جانم پر از یک صدای حزین است

کجایی تو ای نوشدارو کجایی...

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)

تویی آن واژه ی شفاف، که از آینه ها می آیی

دست در دست بهار.

می رسی تا نفس باغ کمی تازه شود

و چکاوک ها را

می سرایی از شوق

بر سر شاخه ی انگور که سر مست خداست.

آه ای باور سر سبز قناری

باغ لبخند تو را می فهمد

کوه مشتاق قدم های تو و باران است

و چمن زار هوایت را دارد.

کاش می دانستی

که چه احساس قشنگی دارند

شاپرک ها در باد

و چه دیدن دارد

چشم وا کردن گل ها در باغ...

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)

ماه فروردین است

و درختان بیدارند

برف ها آب شده

کوه سر سبزترین منظره ی آبادی است

نفس باد گلاب انگیز است

و چه دیدن دارد

چشم وا کردن گل ها در باغ.

گاه باران می بارد

تا زمین بار دگر تازه شود.

جویباری که در این نزدیکی هاست

باز هم پر آب است

و اگر دانه ی گندم خوب است

همه از لطف خداست

بذر ها منتظرند

تا کشاورز بکارد آنها را در خاک

گوش کن

باد خوشحال ترین زمزمه ها را دارد

و کبوتر ها در پروازند

دشت لبریز شقایق هایی است

که خدا را می فهمند...

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)
من در این گوشه ی دنج،
و در این حاشیه ی شهر که لبریز درختان بلندی است،
لک لکی را دیدم
خانه ای داشت به اندازه ی احساس دل مجروحم
و کلاغی که مرا می فهمید
جویباری را دیدم
که خدا را باور داشت.
من در این هفته که تنها بودم
حس زیبای درختان را دیدم
و چه خندان بودند
قاصدک ها در باد.
آه، اینجا هر شب
آسمان بارانی بود
ناودان ها لبریز از باران
قطرات باران
سخت عاشق بودند.
با دو چشمانم دیدم
باد می آمد از غرب
و چمن زار به رقص آمده بود
من از این زیبایی،
سخت لذت می بردم
در وجودم جریان داشت خدا
و در آن تنهایی
پر خوشبختی بودم...
  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)

... هنوز یادم هست

که روی پل را با هم قدم زدیم آن روز

و من همان جا بود

که دستهای قشنگ تو را گرفتم و گفتم:

-چقدر زیبایی

شبیه آن گل سرخی که گوشه ی باغ است

شبیه قطره ی باران،

شبیه شبنم صبح،

که روی صورت گل های باغ می رقصد.

و صورت تو گل انداخت، زیر لب گفتی:

-چه حرفها ی قشنگی،

چقدر حال تو خوب است،

و من چه خوشحالم،

که از لطافت این رودخانه لبریزی...

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)