
پس از مرگم
بر سنگ قبرم ننویسید نامم را
داستان عشقم را بر آن حک کنید
بنویسید:
اینجا زنی مدفون است
که عاشق کاغذ بود
و در مرکب غرق شد
- ۱ نظر
- ۰۷ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۲۷
پس از مرگم
بر سنگ قبرم ننویسید نامم را
داستان عشقم را بر آن حک کنید
بنویسید:
اینجا زنی مدفون است
که عاشق کاغذ بود
و در مرکب غرق شد
"شعری از نزار قبانی در ستایش بلقیس الراوی"
عزیز دلم
تو
مهمترین زن در تاریخ منی
زنی هستی
ساخته شده از میوه های شعر
و تزئین شده با زیورهای رویا
تو
تنها زنی هستی
که از ملیونها سال پیش
میهمانِ جانم بودی
"شعری از نزار قبانی در ستایش بلقیس الراوی"
بانوی من
جز صدایت،
صدای دیگری را به خاطر نمی آورم
آنگاه که نواخته می شوند ناقوس های عید.
و جز عطرت،
عطری دیگر را به یاد نمی آورم
آنگاه که می خوابم روی کاغذ های کاهی
تو تنها زن تکرار ناپذیری در تمام تاریخ گل سرخ
و در تمام تاریخ شعر
و در خاطره گل و گیاه...
...و بسیار دوستت دارم
گرم تر از آتشفشانهای فعال
عمیق تر از اصابتگاه شهاب سنگ ها
طولانی تر از خیال پردازی زندانیان
بسیار دوستت دارم...
بیش از گناهانم، دوستت دارم!...
آهای غریبه،
هرگاه که می خندی
لبریز می شوم از خوشبختی
چرا که به لبخند می شناسمت
آنگاه که می خندی
گلها می رویند
در دل صخره های کوهستانی
آنگاه که می خندی
زاد و ولد می کنند
ماهی های رنگارنگ اشتیاق
و رگهای درونم تسبیح می گویند...
آینده ای نیست
و حال
مفقودی ابدی است
همه چیز بله همه چیز
رنگ گذشته را دارد
و حیف
که از فردا خبری نیست
ما بر گذشته مصلوب شده ایم
و هر جا که باشیم
سایه ی بلند گذشته بر سر ماست.
در راه
وقتی که از سر کار بر می گردم
شعری می سرایم
غزلی شاید.
من ،
هر روز
با شعری تازه به خانه باز می گردم
ای کاش،
می شد
در آخرین روز همین پاییز
که شاخه های درختان
خشکیده اند
و خش خش برگ ها
در لابلای باد سرد شبانگاهی
موسیقی ناب رفتن را می سرایند
و زمین
مشتاق برف زمستانی است
به انتها برسم
تمام شوم.