ناسوت

تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرقه شوی، همچنان که در عیشی مدام. گوستاو فلوبر

ناسوت

تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرقه شوی، همچنان که در عیشی مدام. گوستاو فلوبر

ناسوت

روزگار یقین به سر آمده، آری، هزاره ما هزاره تردید است

آخرین مطالب
آخرین نظرات

تویی آن واژه ی شفاف، که از آینه ها می آیی

دست در دست بهار.

می رسی تا نفس باغ کمی تازه شود

و چکاوک ها را

می سرایی از شوق

بر سر شاخه ی انگور که سر مست خداست.

آه ای باور سر سبز قناری

باغ لبخند تو را می فهمد

کوه مشتاق قدم های تو و باران است

و چمن زار هوایت را دارد.

کاش می دانستی

که چه احساس قشنگی دارند

شاپرک ها در باد

و چه دیدن دارد

چشم وا کردن گل ها در باغ...

*******************

ماه فروردین است

و درختان بیدارند

برف ها آب شده

کوه سر سبزترین منظره ی آبادی است

نفس باد گلاب انگیز است

و چه دیدن دارد

چشم وا کردن گل ها در باغ.

گاه باران می بارد

تا زمین بار دگر تازه شود.

جویباری که در این نزدیکی هاست

باز هم پر آب است

و اگر دانه ی گندم خوب است

همه از لطف خداست

بذر ها منتظرند

تا کشاورز بکارد آنها را در خاک

گوش کن

باد خوشحال ترین زمزمه ها را دارد

و کبوتر ها در پروازند

دشت لبریز شقایق هایی است

که خدا را می فهمند

  • سید حسن کاظم زاده

عزیز دلم،

این روزها

خیلی چیزها هستند که مرا یاد تو می اندازند

گرما

دریا

انگور

آه...

*********

دریا،

این آبی سترگ و فریبا

امواج پر خروش

در حال یک تکلم زیبا

با ساحلی به وسعت دنیا

باران،

این قطره های عاشق و شیدا

مشغول شستن رخ گل ها.

می ایستم به زیر چناری

مشغول می شوم به تماشا

بر شاخه های تازه ی افرا.

آرام می‌زنم قدمی من

در امتداد جاده، همین جا

می جویمت دوباره و تنها

در خنده های زینب و سارا.

اکنون،

در دیدگان من اثری نیست

از غصه های دیشب و فردا

اما، 

خالی است جای خالی ات اینجا.

***************

... هنوز یادم هست

که روی پل را با هم قدم زدیم آن روز

و من همان جا بود

که دستهای قشنگ تو را گرفتم و گفتم:

-چقدر زیبایی

شبیه آن گل سرخی که گوشه ی باغ است

شبیه قطره ی باران،

شبیه شبنم صبح،

که روی صورت گل های باغ می رقصد.

و صورت تو گل انداخت، زیر لب گفتی:

-چه حرفها ی قشنگی،

چقدر حال تو خوب است،

و من چه خوشحالم،

که از لطافت این رودخانه لبریزی

  • سید حسن کاظم زاده

آه ای چلچله ها

خبر آرید مرا

خبر آرید ز کوچیدن آن کفتر تنها از باغ

آن کبوتر که پرید

از سر شاخه ی آن سرو بلند

و دگر بازنگشت...

*********

هان،

برگ برگ درختان این سرزمین

شیدای من اند

و همانند تو که دوستم داری

دوستم دارند

********

کابوس بود انگار

دستانت در دست دیگری 

و من گریان

**********

برخیز

ای ستاره قطبی

شب،

روزگارِ شهرِ مرا تیره کرده است

این شهر مانده یکسره تنها

بی کورسوی شمعی و بی نور شب چراغ

برخیز

ای ستاره قطبی

برخیز و چشم شب بِدَرآور

با نورِ خویش قاتلِ شب باش

شب را بکش، شراره برآور

برخیز

ای ستاره قطبی

امشب بیا و تا سحرِ تازه ای بتاب

امید باش

قلب مرا در شبی سیاه

برخیز

ای ستاره قطبی

رحمی کن و دوباره مرا غرقِ نور کن

شاید،

این آخرین شب است که میهمان هستی ام

شاید،

فردا دگر نباشم و تنها شوی، بتاب... 

  • سید حسن کاظم زاده

من

با دلتنگی به دنیا آمده ام

با دلتنگی زیسته ام

و با دلتنگی خواهم مرد

و دلتنگی 

نام دیگر من است

*********

عزیز دلم،

تو را به خدا

به خوابم بیا،

و مرا غرق خوشبختی کن

  • سید حسن کاظم زاده

عزیز دلم

تو،

مخاطبِ شعر منی

و من

مخاطبِ تحسین تو.

تو

در سکوت شکوفا می شوی

و من

در سخن جلوه می کنم.

تو،

خانه را جارو می کنی

و رخت ها را می شویی

و ظرفها را مرتب می چینی

به همان زیبایی که من

شعری می سرایم

یا چیزی می نویسم.

ما،

دو روی یک سکه ایم

دو روی یک حقیقت

  • سید حسن کاظم زاده

باران

این اشک آسمان

این دانه های ریز سخاوت

سیراب می کند

صحرای تشنه کام دلم را.

گل ها

گل های پر طراوت و زیبا

لبریز یک محبت بی پایان

در انتهای سال سترون.

گنجشک ها چه شاد و قناری

خوشحال از این بهار شکوفا.

اینجا نشسته ام به کناری

در انتظار آمدن تو

همراه نوبهار فریبا

باشد که این بهار

باشد که این زلال سرازیر در زمان

لبخند بر لبان تو بنشاند

در لحظه لحظه های چنین فصل آشنا

  • سید حسن کاظم زاده

پروازِ پر صلابتِ مرغانِ خوش صدا

در آسمانِ آبیِ این روستایِ دور

آوازِ خوبِ قُل قُلِِ چشمه

بر دامنِ طبیعت و دامانِ کوه ها

این رقصِ عاشقانه یِ سر شاخه هایِ سرو

با هر نسیمِ تازه یِ دریا

یا روشنایِ ماه که از آسمانِ شهر

چشمانِ پر زِ خوابِ مرا با محبتش

پر نور می کند

"یادِ تو را برایِ دلم زنده می کند"

این خوشه هایِ سبز

این دشتهایِ گندمِ نارس

آن جویبارِ جاری و آن باغ هایِ سبز

این نوبهارِ تازه که دلشوره هایِ سردِ زمستان را

از قلب ها زدود

گل هایِ سرخ و زنبقِ وحشی

پروازِ بادبادکِ قرمز

در آسمانِ آبیِ گیلان

در ساحلِ خزر

"یادِ تو را برایِ دلم زنده می کند"

این روزهایِ خوب، که با انهدامِ شب

بر من نویدِ زندگیِ سبز می دهند

این آبشارِ تازه یِ احساس

لبخند هایِ مرغِ چکاوک

آسایشیِ که در دلِ این باغ ها پر است

بارانِ نغزِ صبحِ بهاری

گرمایِ آتشی که کباب است رویِ آن

لبخندِ دوستان که نشستند

بر رویِ سنگ ها

"یادِ تو را برایِ دلم زنده می کند"

باشد که یادِ تو

یا خاطراتِ خوب و قشنگت

روحِ مرا دوباره جوان تر کند شبی

باشد که نامِ تو

یا گیسوانِ زرد و بلندت

مشتاق تر کند

جانِ مرا به زندگیِ خویش

باشد که موج هایِ کف آلود

مشتاق تر کند

قلبِ مرا به دیدن چشمانِ مهربانِ تو امروز

  • سید حسن کاظم زاده

می میرم عاقبت

در روزی از بهار

شاید،

نوروز

شاید،

در روزهای اول یک فصل پرشکوه

در ساحل خزر

می میرم عاقبت

در زیر سرو سبز پریشان موی

در حالت نشسته

با خنده ای که بر لب من موج می زند

سیگار، در میان دو انگشت

می میرم عاقبت

در حالت نگاه

بر سبزه های سبز تماشایی

تن داده بر نسیم دل انگیز نوبهار

گل ها به رقص و خنده و شادی

شبنم نشسته بر رخ گل ها

می میرم عاقبت

لم داده بر زمین

بر خاک آشنا

در حالت تماشا

بر دوردستِ آبی دریا

قایق میان آب

صیاد پیر خفته به ساحل

مرغان به کار خواندن و پرواز

می میرم عاقبت 

در گوشه ای که ساکت و دنج است

همراه من کسی است،

در حال شکل دادن شن ها

چشمان من کمی به نظر خسته می رسند

ذهنم،

لبریز خاطرات گذشته

می میرم عاقبت

اما،

آن آخرین نفس،

آن آخرین کلام،

آن آخرین نگاه، به شادی

تقدیم چشم های تو باشد

  • سید حسن کاظم زاده