ناسوت

تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرقه شوی، همچنان که در عیشی مدام. گوستاو فلوبر

ناسوت

تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرقه شوی، همچنان که در عیشی مدام. گوستاو فلوبر

ناسوت

روزگار یقین به سر آمده، آری، هزاره ما هزاره تردید است

آخرین نظرات
  • ۵ دی ۹۵، ۲۱:۳۵ - ♥ محجبه ♥
    قشنگه
  • ۱۱ شهریور ۹۵، ۱۳:۲۸ - دخترمهتاب ...
    احسنتم
  • ۳۱ مرداد ۹۵، ۱۴:۴۷ - 💕 پسر خوب 💕
    ...
  • ۱۵ مرداد ۹۵، ۱۹:۰۱ - ♥ محجبه ♥
    قشنگه

۵۱ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

می میرم عاقبت
در روزی از بهار
شاید،
نوروز
شاید،
در روزهای اول یک فصل پرشکوه
در ساحل خزر

می میرم عاقبت
در زیر سرو سبز پریشان موی
در حالت نشسته
با خنده ای که بر لب من موج می زند
سیگار، در میان دو انگشت

می میرم عاقبت
در حالت نگاه
بر سبزه های سبز تماشایی
تن داده بر نسیم دل انگیز نوبهار
گل ها به رقص و خنده و شادی
شبنم نشسته بر رخ گل ها

می میرم عاقبت
لم داده بر زمین
بر خاک آشنا
در حالت تماشا
بر دوردستِ آبی دریا
قایق میان آب
صیاد پیر خفته به ساحل
مرغان به کار خواندن و پرواز

می میرم عاقبت 
در گوشه ای که ساکت و دنج است
همراه من کسی است،
در حال شکل دادن شن ها
چشمان من کمی به نظر خسته می رسند
ذهنم،
لبریز خاطرات گذشته

می میرم عاقبت
اما،
آن آخرین نفس،
آن آخرین کلام،
آن آخرین نگاه، به شادی
تقدیم چشم های تو باشد...
  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)

اواخر هفته گذشته* جدیدترین اثر داستانی مستور را خواندم. منصفانه بگویم "من گنجشک نیستم" آنگونه که باید و شاید مرا راضی نکرد. مقایسه این اثر با برخی از مجموعه داستانهای مستور نشانگر افتی نسبی در قلم وی می باشد.

البته شایان ذکر است که داستان های بلند مستور (آنچه که دیگران به اشتباه رمان می پندارند) با اینکه بطور مرتب تجدید چاپ می شوند، همسنگ هیچیک از مجموعه داستانهای او نیستند. این نکته، هم در باره ی "روی ماه خدا را ببوس" و هم "من گنجشک نیستم" صدق می کند.

دنیای داستانی مستور دنیای همگونی است و با خواندن یک مجموعه داستان از وی می توان به کلیت این جهان داستانی احاطه یافت.

مستور در داستان بلند "من گنجشک نیستم" حرف جدیدی نمیزند و این بار نیز به تکرار همان عناصر موجود در دیگر داستانهای خود مانند مرگ، عشق، زن (زن به عنوان موجوی مقدس)، خودکشی، سوال، جنون و... می پردازد.

مستور در این داستان دغدغه های ذهنی بیماری روانی پیرامون مرگ و عشق را روایت می کند. بیماری که به دلیل مواجهه با دو مرگ، دچار ترس جنون آمیزی از مرگ شده و کارش به بیمارستان روانی کشیده است.

پایان بندی داستان نیز از همان ویژگی پایان بندی "مستور"ی برخوردار است چنانکه ناگهان رهایی از مرگ هراسی با اشاره های مستی لایعقل در کافه ای در شهر رخ می دهد و نه رهنمودهای پیامبرگونه ی مردی الهی در گوشه خانقاهی دور افتاده یا مسجدی با گنبد زیبا و گلدسته های بلند.

*نوشته مربوط به سالها پیش می باشد

من گنجشک نیستم – مصطفی مستور – نشر مرکز- چاپ اول 1388 – 5000 نسخه – 1900 تومان

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)

عزیز دلم

تمام روزگار را

در لابلای جانم سپری کن

با شکوهی آسمانی

و زندگی کن

در میانه ی قلبم

میهمان روحم باش

شبهای دلتنگی را

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)

این شعر باشد برای حمزه غالبی


برخیز

ای ستاره قطبی

شب،

روزگارِ شهرِ مرا تیره کرده است

این شهر مانده یکسره تنها

بی کورسوی شمعی و بی نور شب چراغ

برخیز

ای ستاره قطبی

برخیز و چشم شب بِدَرآور

با نورِ خویش قاتلِ شب باش

شب را بکش، شراره برآور

برخیز

ای ستاره قطبی

امشب بیا و تا سحرِ تازه ای بتاب

امید باش

قلب مرا در شبی سیاه

برخیز

ای ستاره قطبی

رحمی کن و دوباره مرا غرقِ نور کن

شاید،

این آخرین شب است که میهمان هستی ام

شاید،

فردا دگر نباشم و تنها شوی، بتاب... 

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)

...و بسیار دوستت دارم

گرم تر از آتشفشانهای فعال

عمیق تر از اصابتگاه شهاب سنگ ها

طولانی تر از خیال پردازی زندانیان

بسیار دوستت دارم...

بیش از گناهانم، دوستت دارم!...

آهای غریبه،

هرگاه که می خندی

لبریز می شوم از خوشبختی

چرا که به لبخند می شناسمت

آنگاه که می خندی

گلها می رویند

در دل صخره های کوهستانی

آنگاه که می خندی

زاد و ولد می کنند

ماهی های رنگارنگ اشتیاق

و رگهای درونم تسبیح می گویند...

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)

آینده ای نیست

و حال

مفقودی ابدی است

همه چیز بله همه چیز

رنگ گذشته را دارد

و حیف

که از فردا خبری نیست

ما بر گذشته مصلوب شده ایم

و هر جا که باشیم

سایه ی بلند گذشته بر سر ماست.

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)

در راه

وقتی که از سر کار بر می گردم

شعری می سرایم

غزلی شاید.

من ،

هر روز

با شعری تازه به خانه باز می گردم

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)

در میان واژگانی که مردم، هر روز و هر شب در زندگی و مکالمه های روزمره خود با "غرور" و "تکبر" و اطمینانی برآمده از جهل و تعصب بکار می برند یقین است و چقدر این واژه برای من واژه ای زشت و غیر قابل تحمل است.

برای من، "من یقین دارم" یعنی اینکه من دیگر نمی خواهم تلاشی بکنم و عقلم را به زحمت بیاندازم. من یقین دارم یعنی اینکه به انتها رسیده ام و با ژرف اندیشی تمام، همه جوانب را در نظر گرفته و نتیجه نهایی را به دست آورده ام پس نیازی ندارم که به کنکاش عقلانی دیگری روی آورم  لذا با خیالی راحت و اطمینان تام و تمام فعالیتهای عقلانی را برای جستجوی حقیقت به پایان میرسانم.

من یقین دارم یعنی اینکه دیگر نیازی نمی بینم که به تکاپوی فکری خود ادامه دهم و دیگر هیچ دلیل و برهانی بر من و یقینم سازگار نیست. یعنی اینکه من مغزم را ذهن را و عقلم را بر روی هرگونه فهم جدیدی و هر چیز جدید نامتعارف و محتمل دیگری بسته ام. یعنی آدم متعصبی هستم و اصلا اهل گفتگو نیستم و اگر به گفتگویی وارد شوم همچون فراعنه باورهای خود را بدیهی و حتا مستغنی از دلیل و برهان دانسته و دیگران از پیش، در برابر من محکوم به اشتباه و خطا هستند.

من یقین دارم یعنی اینکه دوست دارم که دیگران تنها شنونده باشند و من تنها گوینده باشم و بهترین تصوری که از دیگران دارم آن است  که به من گوش فرا دهند و در برابر و من و سخنان و باورهایم سر تسلیم و تایید تکان دهند.

یقین پایان گفتگو است و دیکتاتورها محصول یقین های خود و "ما" هستند. چه بهتر آنکه به جای یقین داشتن "حدس" بزنیم، "توافق" کنیم "ترجیح" دهیم  انتخاب کرده و یا "امیدوار" باشیم و تنها در این صورت است که به دیگران نیز حق خواهیم داد. و  هر لحظه خود را مورد مداقه قرار داده و در تکاپوی فکری جدیدی خواهیم بود.

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)

ای کاش،

می شد

در آخرین روز همین پاییز

که شاخه های درختان

خشکیده اند

و خش خش برگ ها

در لابلای باد سرد شبانگاهی

موسیقی ناب رفتن را می سرایند

و زمین

مشتاق برف زمستانی است

به انتها برسم

تمام شوم.

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)

 در برابر هر وضعیت موجودی، دو گروه وجود دارند. گروهی که طرفدار حفظ وضع موجود بوده و تداوم آنرا به مثابه تداوم منافع، خواستها، آرمانها و برنامه های خود می دانند. و مخالفان وضع موجود، که خود به دو گروه تقسیم می شوند: طرفداران تغییر سریع وضع موجود از طریق اعمال قدرت، خشونت و بسیج توده ها(گروه انقلابیون) و طرفداران رفرم اجتماعی یا اصلاحات، که می بایست آنرا پروسه یی طولانی مدت، اما در عین حال کم هزینه و کارآمد دانست.

هدف انقلاب و انقلابیون، کسب قدرت سیاسی در جامعه است. آنان، در واقع برآنند که راه هرگونه تغییر دلخواه در جامعه، از طریق کسب قدرت سیاسی ممکن بوده و انقلابیون می توانند با قرار گرفتن در حاکمیت، تغییرات مورد نظر خود را سریع تر و موثرتر در جامعه اعمال نمایند.

اما رفرمیست ها یا اصلاح طلبان، بنا به تجربیاتی که در پی انقلاب کمونیستی روسیه، انقلاب مشروطه، انقلاب اسلامی و صدها حرکت مشابه دیگر در جهان، آموخته اند که اگر تغییرات، در بستر جامعه شکل نگیرد و آرام آرام و بصورت پروسه یی زمانمند اعمال نگردد، پس از اندک زمانی، مناسبات غیر دموکراتیک یا غیر مطلوب آن جامعه، بار دیگر از زیر خاکسترها سر برآورده، باز تولید گشته و شرایط پیشین را به نحوی دیگر و در قالبی جدیدتر شکل می دهند.

دیر زمانی، انقلاب، راه اکثر نیروهای سیاسی در جهان بود و انقلابی گری به وجهه و پرستیژ تبدیل شده بود. اما هم اکنون، رفرم، مقبول ترین الگو و مدل تغییر در جامعه محسوب می شود. به طبع، نظریه هایی که خود را انقلابی می دانند و یا درست و نادرست تصور انقلابی گری در مورد آنها وجود دارد، در چنین شرایطی مجال عرضه اندام در جامعه را ندارند.

اندیشه ی چپ یکی از آن دست اندیشه هایی است، که به اشتباه، انگ انقلابی گری بر پیشانی اش خورده و به انقلابی گری متهم می باشد. بی شک اقدامات برخی از چپ ها در برهه یی خاص از زمان موجب شده که جهانیان چنین تصوری در مورد این بینش سیاسی - اجتماعی داشته باشند. حال آنکه انقلابی گری، در ذات اندیشه ی چپ وجود نداشته و امری عارضی برای چپ گرایی به حساب می آید.

متاسفانه کسانی که اندیشه ی چپ و سوسیال دموکراسی را تفکری انقلابی می دانند برای اثبات مدعای خود به شواهد تاریخی چون انقلاب روسیه و چین استناد می نمایند. حال آنکه سوال بنیادین ما در این نوشتار آنست که آیا به واقع، اندیشه ی چپ الزاما یک اندیشه ی انقلابی است؟

شاید برای بررسی و درک یک اندیشه، توجه به تاریخ و نوع حضور آن اندیشه در عرصه های مختلف تاریخی ضروری به نظر برسد. اما بدیهی است که حقیقت یک اندیشه، هرگز، آنگونه که باید، در جامعه تحقق نمی یابد، و همواره میان حقیقت و واقعیت یک فکر، تفاوت و شکاف دیده می شود. ازاینرو، بهترین راه برای قضاوت پیرامون یک تفکر، توجه به ذات و حقیقت آن است.

لذا با استناد به اندیشه های بنیانگذاران و نظریه پردازان تفکر چپ در جهان و آثار باقی مانده از آنان برآنیم تا به این نکته دست یابیم که آیا اندیشه ی چپ الزاما اندیشه یی انقلابی است یا خیر؟ از اینرو در ابتدای کار به سراغ انگلس می رویم.

انگلس از بزرگترین نظریه پردازان اندیشه چپ بوده و اگر نگوییم در این راه بالاتر از مارکس بوده پایین تر از او هم نبود. مانیفست یکی از مهمترین آثار کمونیستی، از تولیدات مشترک او و مارکس بود. انگلس در آثار میانسالی خود، به شدت از نظریه ی انقلاب سوسیالیستی حمایت می کرد اما در آثار دوره آخر عمر خود بر اندیشه ی انقلابی پشت نموده و بر اهمیت پیروزی از طریق انتخابات پافشاری نمود.

او در مقدمه یی که بر کتاب مبارزات طبقاتی در فرانسه ی کارل مارکس نوشته اشاره کرده است: " ... دیگر دوران سنگرهای خیابانی سپری شده است..." انگلس همچنین گفته بود: "کار ما انقلابیون بیشتر با روشهای قانونی پبش میرود تا با روشهای غیر قانونی".

پس از او نیز سیر میانه روی و پرهیز از حرکتهای انقلابی در میان مارکسیستها و اندیشمندان چپ گرای اروپایی ادامه یافت چنانکه برنشتاین، شاگرد انگلس، خود به بزرگترین مبلغ اندیشه ی اصلاح و رفرم اجتماعی در برابر ایده های انقلاب سوسیالیستی تبدیل شد.

به نظر برنشتاین، "دموکراتیزه شدن جامعه به صورت تدریجی و تکاملی، ضرورت رها سازی پرولتاریا به شیوه ی انقلابی را از میان می برد و آزادی طبقه ی کارگر از وضع پرولتری و رسیدن آن به وضع شهروندی را به ارمغان می آورد."

پس از او ژان ژورس که پیش از پیروزی انقلاب سوسیالیستی در روسیه درگذشت به این نتیجه رسید که "نمی توان سوسیالیسم را بر اساس اعمال زور و قدرت و سرکوب برپا داشت."

از نظر او، "میان افول سرمایه داری و استقرار سوسیالیسم، خط فاصل مشخص و بارزی وجود ندارد.سوسیالیسم، همانند سرمایه داری، در دوران تکوین خود، نه بطور ناگهانی بلکه تنها آهسته آهسته نفوذ می کند." به نظر ژورس، "انقلاب تدریجی سوسیالیستی اجتناب ناپذیر است، اما این خود از طریق فعالیت آزاد و کوشش گروههای اجتماعی محقق می گردد."

اما بزرگترین ناقد انقلابی گری در اندیشه سوسیالیستی کائوتسکی بود. هرچند او نقدهایی را بر اندیشه ی برنشتاین وارد ساخت، اما به شدت تحت تاثیر برخی از اندیشه های او از جمله رفرمیسم احتماعی بود.

برنامه ی ارفورت با رهبری او در حزب سوسیال دموکراسی آلمان به تصویب رسید. در این برنامه که مارکسیسم به عنوان ایدئولوژی رسمی این حزب معرفی شده بود، ذکری از انقلاب بعنوان وسیله ی رسیدن به اهداف سوسیالیسم به میان نشده بود.

کائوتسکی بر آن بود که:"وظیفه ی ما سازمان دادن به انقلاب نیست... بلکه بهره برداری از آن است."  همچنین او"همواره مدافع انجام اصلاحات در نظام موجود بود."

کائوتسکی همواره سعی داشت تا پرولتاریا را از دست زدن به اعمال شتاب زده پرهیز دهد. او مبارزه ی پرولتاریا بر علیه سرمایه داری را مبارزه یی دراز مدت و تدریجی می دانست که به صورت قیامی کوتاه مدت و ناگهانی ظاهر نخواهد شد.

او از همان آغاز در برابر بلشویک ها (سوسیالیستهای انقلابی)موضع گیری نمود و در عوض از منشویک ها (سوسیالیستهای رفورمیست)حمایت می کرد. این موضع گیری ها، کائوتسکی را در برابر لنین قرار داد. چنانکه نزاع او با لنین و دولت سوسیالیستی روسیه، منجر به انتشار سه کتاب "تروریسم و کمونیسم"، "از دموکراسی تا بردگی دولتی" و "بلشویسم در بن بست" از جانب کائوتسکی گردید.

 پلخانوف که به تعبیر کائوتسکی مغز فلسفی جنبش سوسیالیستی و از بنیانگذاران حزب سوسیال دموکراسی روسیه بود در منازعات داخلی حزب، ابتدا از لنین حمایت می نمود اما به مرور از او جدا شد و به نقد دیدگاههای انقلابی بلشویک ها پرداخت.

وی بیست و سه سال پیش از پیروزی انقلاب بلشویکی در روسیه اعلام نمود: "در صورتی که سوسیالیسم به زور ایجاد شود به نحوی اجتناب ناپذیر به نظام سیاسی ناخوشایندی مانند امپراطوری چین یا استبداد تزاری خواهد انجامید."

همچنین با مطالعه تاریخ کمونیزم متوجه خواهیم شد که در سالهای پایانی قرن هجده و سالهای آغازین سده ی نوزدهم میلادی مبارزه با جناح های انقلابی و افراطی سوسیالیست در میان چپ گرایان اروپا به یک ایده ی مشترک تبدیل شده بود. چنانکه مبارزه با جناح چپ در مقابل میانه روها در درون بین اللمل دوم، به عنوان مبارزه علیه آنارشیسم و خشونت طلبی عرضه می شد و در عوض از تشکیل احزاب سیاسی کارگری و مشارکت مسالمت آمیز در سیاست حمایت به عمل می آمد. همچنین در کنگره ی هزار و هشتصد و نود و شش لندن، برخی گروههای چپ و انارشیست اخراج شدند.

منبع:تاریخ اندیشه ی سیاسی در قرن بیستم – ج اول:اندیشه های مارکسیستی – تالیف دکتر حسین بشیریه نشر نی

دریافت نسخه PDF

  • سید حسن کاظم زاده(کمیرچی)