ناسوت|Nasoot

مرکز بررسی کتاب

ناسوت|Nasoot

مرکز بررسی کتاب

ناسوت|Nasoot

سید حسن کاظم زاده
راهنمای کتابخوانی

هل عندک شک أنک قبسٌ من عینی

ویداک هما استمرارٌ ضوئیٌ لیدی . .

هل عندک شکٌ . .

أن کلامک یخرج من شفتی ؟

هل عندک شکٌ . .

أنی فیک . . وأنک فی ؟؟

نزار قبانی

عزیز دلم،

آیا شک داری؟!

که تو،

شعله ی چشمانم هستی

و دستانت،

موجب تداوم نور در دستان من است.

آیا شک داری؟!

که واژه گانت

از میان لبهای من خارج می شوند

آه ای محبوب من،

آیا شک داری؟!

که تو ،

در من هستی ...

و من،

در تو هستم ...

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۴۲
  • سید حسن کاظم زاده

حاکمیت در ایران سنگین شده و این سنگینی، منجر به ناکارآمدی آن شده است. مرادم از سنگینی، متکی بودن به ساختار عظیم بوروکراتیک نیست چرا که بوروکراسی اصل و اساس یک دولت است و هیچ دولتی بدون برخورداری از نهادهای بوروکراتیک، قادر به اداره کشور نیست.

بلکه منظورم دخالت حاکمیت در شئونی است که هیچ مسئولیتی در قبال آنها ندارد. از آن جمله می توان به مساله سبک زندگی مردم و کنترل و برنامه ریزی برای اصلاح یا تغییر آن اشاره نمود که ابتدای انقلاب اسلامی تاکنون، بدون دستیابی به نتیجه ای عملی و قطعی سیاست گذاری و پیگیری شده است.

اینکه مردم چه بپوشند، چگونه زندگی کنند و مواردی دیگر از این دست، در حوزه ی فردی و شخصی افراد جامعه طبقه بندی می شود و جزو وظایف و حوزه های تعریف شده یک دولت مدرن نبوده و دخالت دولت ها در اینگونه مسایل، همواره نتیجه معکوس داده است.

اما آیا باید جامعه را رها کرد؟

به نظر من اصلاح و تغییر سبک زندگی باید با پشتیبانی لجستیکی دولت و مدیریت و سیاستگذاری سازمان های مردم نهاد، روشنفکران و نخبگان پیگیری و اجرا گردد.

همچنین در پیگیری تغییر و اصلاح سبک زندگی در کشور، باید حداقل هایی را رعایت کرد تا بتوان به موفقیت در این زمینه امیدوار بود. در زیر به پاره ای از این حداقل ها می پردازیم:

1. سبک زندگی و تلاش برای اصلاح یا تغییر آن، نباید مانع آزادی های مردم باشد.

2. پیشنهادی باشد نه دستوری. چرا که برنامه های دستوری، ممکن است با مقاومت گروهی از مردم و تبدیل بخشی از جامعه به اپوزسیون، و تعریف یک آلترناتیو جدید در برابر سبک زندگی شده و نوعی از سبک زندگی زیرزمینی را رواج دهد.

3. بخشنامه ای نباشد و جنبه تبلیغی و ارشادی داشته باشد.

4. حقوق فردی افراد جامعه را به سود جامعه قربانی نکند.

5. حکومتی نباشد و مهم تر اینکه با استفاده از نیروهای قهریه و نظامی اعمال نگردد.

6. با واقعیت های موجود در جامعه، تفاوتی بنیادین و اساسی نداشته باشد چرا که در این صورت با واکنش عموم مردم و عدم اقبال عمومی مواجه شده و موجب بروز مشکلاتی عدیده برای مردم و جامعه خواهد شد.

بی توجهی رژیم پهلوی در فرایند توسعه و نوسازی کشور به واقعیت های موجود-از جمله مذهب به عنوان یک واقعیت- منجر به واکنش شدید مردم در برابر این برنامه ها شد و در نهایت به پیروزی انقلاب اسلامی انجامید.

7. انتخابی باشد و نه اجباری.

8. تکاملی باشد و نه ضربتی. چرا که اجرای طرح های ضربتی، در زمینه مسایل خرد و جزئی فرهنگ پاسخگو نبوده و منجر به شکست خواهد شد تا چه رسد به مساله ی مهمی چون سبک زندگی، چرا که فرهنگ و اجزای آن، دارای ذاتی تکاملی بوده و با اجرای طرح های ضربتی مشکل بغرنج تر و حاد تر خواهد شد.

9. شعاری نباشد

10. محدود و جزئی نگر نباشد مثلا لباس و ...

  • سید حسن کاظم زاده

بالانوشت:

این نوشتار، یک دهه پیش، ابتدا به صورت یک "گفتگو" در "انجمن اعوان یزد" ارایه شد و اندکی بعد، به این صورت تنظیم گردید.

واژه‌ها، دنیای اسرارآمیزی داشته و رابطه تنگاتنگی با دنیایی که در آن متولد شده و زمانه‌ای که در آن به سر برده‌اند دارند. چنانکه اگر زمانی ناگزیر شوند، تا از دنیاهایی که در آن زاده شده‌ و بدان تعلق خاطر دارند فاصله بگیرند، فهم‌شان بسیار مشکل خواهد بود. و علی‌رقم تلاش دانشمندان و روشنفکران، در ترجمه و توضیح‌شان، باز هم مردمی که در ساختاری جداگانه، و تمدن و تاریخ و زمانه ای دیگر زندگی می‌کنند، قادر به درک صحیح آنها نخواهند بود.

چرا که این واژ‌گان غریب، از دنیایی دیگر به میهمانی ما آمده‌‌اند، و به شدت با تجارب تاریخی و فرهنگ حاکم بر زندگی مردمانی که در میان ایشان متولد شده‌اند، عجین بوده و اگر بخواهند از آن چارچوبها و قالبهای تمدنی خارج ‌شوند، معنایشان نافهم می‌گردد. در چنین شرایطی است که هر ذهنی، در تکاپو می‌افتد، تا آن واژگان را بر اساس، ذهنیت و تجاربش، به تحلیل و بررسی بنشیند.

این واژگان، در ذهن مردمی که در ساحت ایشان، متولد شده‌اند از معنای مشخص‌تری برخوردار بوده و آن مردمان که در واقع خویشاوندان آن معانی مندرج در واژگانند، به حقیقت نزدیک‌تر می‌باشند.  چرا که ایشان، همواره با این واژگان زندگی نموده و آنرا با گوشت و پوست و خون و استخوان خود لمس کرده، و به درکی شهودی از آن واژه دست یافته‌اند. و آن واژگان محصول همین مردم و برخاسته از نوع زندگی و تجارب تاریخی و روابط حاکم بر زندگی ایشان می‌باشد و رها از این تجارب قابل معنا شدن نیستند.

بسیار اتفاق می‌افتد که این کلمات "بالضروره" یا "بالعرض" بر ما عارض شده و توسط ما بصورت یک ابزار بکار گرفته می شوند. یادم می‌آید، در کودکی، ابزاری یافته بودم که شباهت زیادی به تفنگ داشت و در عالم کودکی، از آن بجای تفنگ در بازی‌هایم استفاده می‌نمودم. بعدها که اندکی از کودکی‌هایم فاصله گرفتم، فهمیدم که آن وسیله، تکه‌ای از یک دوش حمام بوده است. ما هنوز هم با بسیاری از واژگانی که از غرب آمده اند چنین برخوردی می کنیم.

آنچه این مشکل را برای ما ایجاد نموده، آن است که این کلمات از درون ما و جامعه و تاریخی که بدان تعلق داشته و در آن زیسته‌ایم نجوشیده بلکه بر ما عارض شده‌‌اند، بی‌آنکه آنرا تجربه نموده و یا دمی با آن زیسته و مقدمات و مؤخرات آن را شناخته باشیم. در واقع، این واژگان و معناهای مندرج در آن، فرزندان معنوی سرزمین‌هایی دیگرند، فرزندانی که با ما و دامان فهم دایه‌وارمان‌ بیگانه‌اند  .

اینکه فهم هایدگر برای یک آلمانی، سهل‌تر از یک غیر آلمانی است، شاید به این دلیل باشد که، معناهای حاصل در تفکر هایدگری، محصول یکسری تجارب آلمانی است و آلمانی‌ها  مقدمات و مؤخرات آن اندیشه را در زندگی و عرصه‌های مختلف تاریخ و جامعه خود تجربه نموده‌اند‌ و با ظرفی که آن واژگان در آن زاده شده‌اند آشنایند، فلذا فهم شان از هایدگر، تفکراتش و واژگانی که افکارش بر آن واژگان حمل شده، فهمی فخیم‌تر و به حقیقت آن تفکرات و واژگان نزدیک‌تراست

یکی از واژگانی که ما در قرن اخیر، آنرا مانند خیلی چیزهای دیگر، از غرب وارد نموده‌ایم بی‌آنکه معنا، یا ضرورتهایی که به تولید یا تولد آن واژه، و اندیشه‌ای که در پس زمینه‌ی آن پنهان شده‌ را بشناسیم، "سکولاریسم" است.

واژه و تفکر سکولاریسم، محصول تجربه‌ای غربی بوده و غربی‌ها، سالهای سال با آن زندگی کرده و به تجربه‌ای تاریخی پیرامون آن دست یافته‌اند. تجربه‌ای که فهم آنرا برای ایشان سهل‌تر و ساده‌تر می‌سازد.

اما ما شرقی‌ها و به ویژه ایرانیان، که دیری است به نوعی "دشمنی" یا "دوستی" "توهم آلود" با غرب مبتلا شده‌ایم، و همین امر، چونان سدی سترگ در برابر فهم صحیح و عقلانی ما از غرب،  و واژگان و معنا‌های تولید شده آن دیار ایستاده، هنوز که هنوز است نتوانسته‌ایم به فهمی مطابق با واقع از سکولاریسم دست یابیم.

موانعی از این دست، همواره فهم صحیح ما را از سکولاریسم تحت‌الشعاع  قرارداده، و اندیشمندان و روشنفکران ما را برآن داشته، که تنها راه شناخت و فهم  سکولاریسم، در مواجه ساختنش با وضعیتهای مختلفی چون "امر قدسی" و "حکومت دینی" است.

اینگونه است که اندیشمندان و روشنفکران ما، به فهمی حداقلی از سکولاریسم دست یافته، و از بررسی آن، مستقل از "وضع" ناتوان بوده و برآنند تا سکولاریسم را با وضعیت‌های مختلفی که در آن زندگی می‌کنیم، رو در رو نموده و از این طریق  بتوانند به درکی مناسب و متناسب با زندگی و زمانه خود از سکولاریسم دست یابند.

ایشان برآنند، در مواجهه سکولاریسم با وضعیتهای مختلف، قادر خواهیم بود به فهمی نسبی اما در عین حال ناقص دست یابیم. فهمی که همواره بخشی از حقیقت سکولاریسم را - و نه تمام آنرا- با خود دارد.

در نگره ی اینان، سکولاریسم حایز هیچ معنای مستقلی نبوده و در هر جایی و درمیانه‌ی هر فرهنگ یا در بطن هر تاریخ و جامعه‌ای، حایز معنایی بوده و فاقد شرایط لازم برای به کاربردن آن، به صورت معنایی عام و جهان‌شمول می‌باشند.

این اشتباهات در فهم معنای سکولاریسم است، که ما را برآن داشته تا بی‌توجه به اصل و اساس سکولاریسم و چگونگی وقوع آن در جوامع، از آن بعنوان "سلاح" یا "مطالبه‌ای" در برابر نظام های حاکم بهره‌مند شده و در مبارزات سیاسی خود برآن تکیه و تاکید نماییم.

از طرف دیگر نیز، رکابداران حکومت که سکولاریسم را موی دماغ خود در سیاست ورزی می بینند در تلاشند که از آن، در کنار واژگان نامانوسی چون لیبرالیسم و پلورالیسم، ابزاری برای فروکوفتن مخالفان ساخته و آنرا تا حد یک فحش پایین آورند.

در این نوشتار کوشیده ام تا با بررسی عوامل موثر در پیدایش سکولاریسم و گریزناپذیری آن، فهم صحیح‌تری پیرامون سکولاریسم و فرایند سکولاریزاسیون ارایه دهیم.

در اینجا لازم به توضیح می‌دانم که ابدا قصد ارایه بحثی"ارزشی" و مبتنی بر "باید"ی و "نباید"ی پیرامون سکولاریسم ندارم. بلکه سکولاریسم را امری حتمی و گریز ناپذیر می‌دانم. امری که تحقق آن، محصول حرکت جبری تاریخ، موتور‌های محرکه "دانایی" بر آمده از علم تجربی و "توانایی" مبتنی بر تکنولوژی و صنعت بوده، اراده و انتخاب بشری را، چه به صورت جنبش‌های اجتماعی و چه غیر از آن، در تحقق وضع مطلوب مورد نظر سکولاریسم مؤثر نمی‌دانم.

از نظر من سکولاریسم مطالبه ای مطلوب و امر دست یافتنی نیست بلکه سکولاریسم وضعی است تحقق یافتنی که هر روز در حال شدن و تحقق یافتن در جامعه و بالاتر از آن، در ذهن ماست.

و آنانی که بدنبال چنین ایده‌آلی هستند را، هرگز دارای فهم و شناخت درستی در مورد سکولاریسم و چیستی آن نمی‌دانم. چه، آنان بی‌آنکه حتی معنای سکولاریسم را به تمامی دریافته‌ باشند، در اندیشه آن‌اند که متناسب با "وضع" و حال و هوای امروز جهان، که دین در آن به گونه‌های مختلف مورد "سوء استفاده" یا "استفاده ابزاری" قرار ‌گرفته و از سوی اهل حُکم، همچون "چماقی" بر سر آزادی خواهان فرود آمده و یا به مانند "خلال دندانی برای آدمخوارها" در جهت تنزیه گناهان بزرگ و نابخشودنی شان مورد استفاده قرار می گیرد، بدنبال جدا کردن حوزه‌های "سیاست" و "دین" بوده، و درکی فراتر از این، پیرامون سکولاریسم به ذهنشان نمی رسد.

عده‌ای از این داعیان سکولاریسم، به این قصد، که دین را از "ابزاریت" قدرتمندان، و "آلت" شدن برای حاکمان در قدرت ورزی غیرمنصفانه‌شان رهایی بخشیده، و بدینوسیله خود و جامعه خود را از اجحافی که بدان می‌رود رها ساخته و دین را از آلوده‌تر شدن در ساحتِ قَدر قدرتها نجات داده و مردمان را از غلطیدن در دام دین‌گریزی، رها سازند، به دفاع از سکولاریسم پرداخته و از احتجاجات درون دینی برای مشروعیت بخشیدن بدان و تبدیلش به یک مطالبه اجتماعی بهره‌مند می برند.

تفاوت این دوگروه در آن است که، گروه اول درصدد نجات بشر و جامعه از شر دین ‌ورزی جابرانه و خارج نمودن شمشیری برّان از کف "زنگیانی مست"، به ضرب و زور براهین برون‌دینی بوده و گروه دوم درپی نجات دین از آلت و ابزار دست شدن بوده و درصدند تا بدین طریق و از موضعی دینی، سکولاریسم را بر جامعه حاکمیت بخشیده و دین را از حوزه‌های عمومی برحذر دارند.

یعنی در واقع، تمامی داعیان سکولاریسم، در برابر قدرت دینی، در صدد یک فعل مشترک اما با دو نوع رویکرد و به مدد دو گروه از "ادله" و "براهین" می باشند. اینان برداشت مشترکی از سکولاریسم داشته و حقیقت آن را بدینگونه به حداقلی نامفهوم تقلیل می‌دهند .

اشتباهی که اینان بدان دچار شده‌اند، آن است که بر گمان اینان،  جامعه، توان و حق انتخاب یا رد سکولاریسم را دارد. اما به باور من، اعتقاد به انتخابی بودن سکولاریسم یک اشتباه بزرگ است. اشتباهی که نه فقط ما ایرانیان بدان دچاریم، بلکه روشنفکران و دولتمردان غربی(که آن را بی‌توجه به مقدماتش، به ما ایرانیان و تمامی ملل دیگر، بعنوان یک نسخه شفابخش تجویز می نمایند) نیز، دچار چنین اشتباه فاحشی می‌باشند.

چه، از نظر من "سکولاریسم" "وضعی" است که به مرور "زمان" و با "پیشرفت" دو مولفه "دانش" و "تکنولوژی" بر "جامعه" "عارض" می شود. و تمکیم و عدم تمکین ما در این امر تاثیر بسزایی ندارد.

من، نه مانند گروه اول، دین را اصالتا دارای یک ساختار سکولار به معنای جدا بودن ذاتی از حکومت می دانم و نه سکولاریسم را بدان گونه مبتذل می پندارم، که معنایش منحصر در "جدایی دین از حکومت" باشد. بیچاره آنانکه، دین را در ذات و گوهره خود از سیاست جدا پنداشته و نادان آنانکه سکولاریسم را تنها و تنها به معنای "جدایی دین از سیاست" می‌دانند.

من، پیش از اینکه سکولاریسم را یک "هدف" یا "ایده آل" بدانم، آنرا یک عارضه(و نه لزوما یک بیماری) که بر ساحَت دین و دینداری ما عارض شده می‌دانم. وضع جدیدی که رفته رفته، عمومیت یافته، و چون لکه سپیدی در دل تاریک دنیای قرون وسطایی تمامی تمدنهای بشری، رشد می‌کند و پیش می‌رود، چه بخواهیم و چه نخواهیم.

هر چند نوع برخورد و حضور دین در جامعه و نوع حضور دین در دنیای روانی افراد جامعه در تندی و کندی سرعت سکولاریزاسون مؤثر بوده و می‌توانند بر شدت و حدّت آن بیافزاید، اما این امر بدان میزان نیست که قادر باشد تا وقفه‌ای بلند مدت در این فرایند ایجاد نماید. چرا که سکولاریسم محصول یک "جبر تاریخی" است و مردم هیچ کشوری، اجازه انتخاب بین سکولار شدن و نشدن را پیدا نمی‌کنند، بلکه هر لحظه در حال سکولار"تر" شدن می‌باشند.

تاکید می‌کنم، من هرگز ادعا نمی کنم که "دین ما سکولار است و در ذات خود، خواهان مداخله در سیاست نیست و سیاست‌ورزی بر آن عارض شده است"، "یا دین به دلیل پیچیدگی‌های جامعه بشری در حال سکولار شدن است". بلکه به باور من، "جامعه ما بعنوان جزیی از جامعه بشری، در حال دگردیسی عظیمی است و خواسته و ناخواسته، در حال حرکت به سوی دنیوی‌تر شدن، و منحصر‌تر شدن، در دنیایی کاملا مادی یا مادی‌تر است.

به بیان دیگر، در فرایند سکولاریزاسیون جامعه، "دین" از حوزه‌های عمومی به حوزه‌های خصوصی‌تر و فردی‌تر رانده می‌شود و لحظه لحظه در حال محدود‌تر شدن می‌باشد. و جامعه هر چه که در ساحت زمان پیش‌تر رود، از "امر قدسی" به سوی "امر عرفی" دورتر گشته و تعلق خاطرش را به امور غیر‌دنیوی از کف می‌دهد. سوالی که در اینجا می‌توان بدان پرداخت این است که چگونه و چرا داریم سکولار می شویم بی‌آنکه بخواهیم و یا بی آنکه انتخابش کرده باشیم؟

می‌توان سکولاریسم را، در دو عنوان کلی "رازدانی" ("راززدایی" به مدد دانش جدید از هستی) و "بسنده بودن امر دنیوی" (نوعی احساس بی‌نیازی بشر به امر اخروی یا قدسی به مدد رشد تکنولوژی) دانست. در واقع باید دو امر را در پیدایش سکولاریته در جوامع بشری و فرایند سکولاریزاسیون آنها مؤثر دانست: اول تغییر ماهیت دادن "علم" در دنیای جدید و تلاش آن برای تئوریزه نمودن عالم مادی و "راززدایی" از ساحت آن.

این بدان معناست که بشر، بواسطه پیشرفت‌های علمی خود، توانسته شرایطی را فراهم آورد، که دیدش را نسبت به عالمی که زمانی آنرا یکپارچه "راز آلود" و لبریز از "اسرار" می پنداشت، تغییر داده و به درک معقول‌تری از هستی برسد.

دقت کنید که نتایج علم زمین شناسی در مورد زلزله، چه تغییری را در بینش دینی مردم ایجاد نموده است؟ زمانی مردم سراسر جهان، زلزله را ماحصل خشم خدایان پنداشته و حال به مدد پیشرفتهای علم و دانش بشری و گشوده شدن اسرار و رازهای عالم امکان، با تحلیل و درک صحیح و عالمانه این پدیده طبیعی، زلزله دیگر یک امر قدسی محسوب نمی‌شود، و بشریت، از هیچ زلزله‌ای بعنوان پیامی از جانب خدایان، که بیانگر خشم ایشان می‌باشد تعبیر نمی کنند. و بدین گونه سنگرهایی را که این خدایان در طول تاریخ، به مدد "جهالت" و بی دانشی مردمان و یا "ناتوانی" ایشان به دست آورده بودند، آرام آرام  به مدد دانش جدید تجربی از دست داده و این چنین زمینه برای سکولار"تر" شدن جامعه بشری مهیا شد.

در واقع بشریت، هر جا که برایش رازآلود بوده و در آنجا فاقد دانش لازم برای درک و تحلیل شایسته‌ی پدیده‌یی بوده، به "تحلیل اسطوره‌ای" از آن پرداخته و "خدایی برایش"، یا "خدایی از آن" برای خود تراشیده است.

اینکه در روم باستان، همه چیز تا حتی لولای درب خانه افراد خدایی داشته، از همین رازها و اسراری نشات می‌گرفت که بشریت و سراسر زندگی او را در خود احاطه نموده بودند و آدمی در پی آن بود تا با تحلیل اسطوره‌یی از آن پدیده‌ها، مساله را برای خود قابل هضم‌ نماید.

بطور قطع می‌توان ادعا نمود که انقراض نسل خدایان، محصول شکوفایی علم، و رازدانی بشر به مدد علم تجربی جدید بوده است. و تاریخ کفر و عصیان بشر بر خدایان، دارای عمری کوتاهی به اندازه رنسانس در غرب می‌باشد.

بی‌شک دومین خاستگاه سکولاریسم، دست یافتن بشر به تکنولوژی منبعث از علم تجربی بوده است. و آدمیان به مدد تکنیک و ابزاری که علم تجربی در اختیار ایشان نهاده بود به نوعی احساس "بسنده بودن امر دنیوی" دست یافته و نیازهایی که زمانی او را به ملکوت گره می زد، بر روی زمین، به مدد تکنیک رفع و رجوع شد. و خدایانی که به مدد "ترس" و "جهل" مردمان فربه‌تر شده بودند عقب نشسته و انسان، به مدد "شجاعت مبتنی بر تکنولوژی" و "آگاهی مبتنی بر دانش" نسبت به وجود خدا در عالم به "استغناء" رسید.

بشر، هر قدر که توانست اسرار را دریابد و رازها را بگشاید، نسل خدایان‌شان رو به "زوال"و"انقراض" و "ضعیف‌" گذارده است. لذا نشان ساد‌گی است که سکولاریسم را به معنای جدایی دین از حکومت یا سیاست دانست، بلکه سکولاریسم به معنای محدودتر شدن عالم ملکوت و عقب نشینی همه جانبه آن، در برابر عالم مادی است. چرا که در این دنیای جدید، که هر لحظه بسوی "دانایی" و "توانایی" پیش می‌رود، جهل مردمان نسبت به طبیعت، به مدد علم زدوده و اسرار آن گشوده شده و از طرف دیگر، بشر از طریق ماشین و صنعت ((تکنولوژی)) در یک وضع جدید قرار گرفته، که او را در برابر عالمی غیر مادی بی‌نیاز می‌نماید.

 بعنوان مثال، همین بیمه که از الزامات و برون‌دادهای تمدن علمی و تکنولوژیک جدید غرب می‌باشد، از نیاز بشر به امور غیر مادی و "توسل"ها، "نذر"ها "حاجت‌خواهی"ها و... کاسته و اگر دقت نماییم درمی‌یابیم هریک از برون دادهای تکنیک و دانش در دنیای جدید، چگونه چون برزخی در برابر خدایان و بشر ایستاده و سدی محکم در میان آنان ایجاد نموده است.

بدین ترتیب، تکنولوژی از یک طرف، و علم از طرف دیگر، در کنار یگدیگر بنیانگذار "وضعی" هستند که در آن "وضع"، نیاز و ضرورت دیانت در میان مردم کم‌رنگ‌تر شده و از این روست که می‌توان سکولاریسم را، نه یک "انتخاب"، که یک عارضه‌ی "عارض" شده دانست و اراده و خوش‌آمد آدمیان را، در غلبه آن بر تمامی شؤن زندگی بشری‌، فاقد تاثیری چشمگیر دانست و آنرا، مفعول، محصول، و برون داد رشد بشر در دو جبهه "دانش" و "تکنولوژیِ" برآمده از آن پنداشت. 

دریافت نسخه P.D.F

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۳۱ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۵۶
  • سید حسن کاظم زاده

این سطور بخش های قابل انتشار مطالبی است که بر حاشیه کتاب "هرمنوتیک و سیاست"نوشته دکتر مهدی رهبری نوشته ام.

امر ذاتی محصول ذهن ماست ما چیزی را ذاتیِ چیزی دیگر می پنداریم. وگرنه بدون ما، چیزی به عنوان ذات قابل تصور نیست. حتا اگر چیزی ذاتی باشد وقتی که ما نباشیم تا آن ذات را فهم کنیم بودن و نبودن آنها علی السویه است. مساله اینجاست که اگر آنجا چیزی هست، این، بودنش وابسته به ما و ذهن ماست.

*

هستی صامت است. به خودی خود سخنی نمی گوید. و این ما هستیم که به جای آن سخن می گوئیم. هستی مانند آن عروسک خیمه شب بازی است که فعل و سخنی از خود ندارد. این ما هستیم که بدان حیات بخشیده ایم و ما هستیم که به جای آن سخن می گوئیم.

*

متن، اگر توسط نویسنده با هدف و معنایی خاص تدوین شده باشد چیز مهمی نیست. آنچه که اهمیت دارد فهم ما از متن است. ما خواننده ی متن هستیم و فهم ما نیز با نویسنده یکسان نخواهد بود.

*

هر جزمی موجد خشونت است. و هر خشونتی موجد رنج است و انسان جزم اندیش چه به صورت فاعلی و چه به صورت مفعولی در معرض رنج است.

*

حال که اندیشه و فهم من با دیگری علی السویه است چرا خود را بر دیگری تحمیل نماییم. پس سعی کنیم تا دیگری را تحمل کنیم. همه باید یکدیگر را تحمل کنند و با یکدیگر کنار بیایند.

*

آیا ما در جامعه ای زندگی می کنیم که سرش توتالیتار و تنش پولورال است.

*

در جامعه ای که قدرت، وامدار اندیشه ای خاص است و بدان تعلق خاطر دارد و از آن حمایت نموده یا از جانب قدرت حمایت می شود ما شاهد شکل گیری یک گفتگوی واقعی نخواهیم بود. در چنین جامعه ای، گفتگو از همان ابتدا گرفتار خودسانسوری است و یک طرفِ گفتگو، همواره مجبور است تا حرف های خود را در لفافه بگوید یا چاپلوسی کند. چرا که همواره ممکن است دچار تهدید و خشونت شود. حتا بدتر از آن، گفتگو در جامعه ای که اساس حاکمیتش بر امر قدسی بنا شده به مثابه مرگ است.

*

ایده های تفکر مدرن بر اساس "تفرعن" بنا شده است. فرعون به نفی خدا پرداخت و خود را جایگزین آن نمود و دعوی انا ربکم اعلایی نمود و تفکر مدرن نیز به نفی خدا، آخرت و دین پرداخت اما انسان، دنیا و عقل را جایگزین نمود.

*

بینش مدرن، محصول تفرعن انسان است. تفرعن یعنی خودبسنده بودن.

*

فهم ما یک محصول است. یک محصول مشترک است.

*

فروید انسان را تقسیم نکرد بلکه آنرا گسترش داد و به انسان آموخت که علاوه بر جلوه و نمود ظاهری که خود از آن اطلاع دارد از جلوه یی باطنی نیز برخوردار است که نسبت به چیستی و چگونگی آن غافل است اما آن بخش مغفول مانده نیز تاثیر بسیاری در این وجه معلوم و ظاهری دارد.

*

"وضع" همانا نشیمنگاه هر یک از ما در پهنه ی هستی است. وضع، شرایطی است که ما در آن قرار داریم و بالاتر از آن شرایطی است که ما را بنا نموده است. هر یک از ما، مفعول و محصول وضعی هستیم که در آن قرار داریم.

*

ریشه ی خشونت در جزم است و تا زمانی که ما به طور فردی یا جمعی بر جزم هایمان پیروز نشویم قادر به خشونت زدایی از جامعه آی که در ان زندگی می کنیم نخواهیم بود.

*

اما در نبود جزم چه کنیم: توافق کنیم، انتخاب کنیم، ترجیح دهیم و یا تحمل کنیم.

*

در تفکر، ایده ها در قالب کلمات فروکاسته می شوند یا در قالب همین کلمات شکل می گیرند؟

*

بیش از هر اندیشه ی دیگری، شکوه لاادری گری مرا در خود غوطه ور ساخته است.

*

نگاه پدیدار شناسانه به دین، نگاهی برون دینی به دین است. در چنین نگاهی، مشاهده کننده، دین را نه به عنوان امر قدسی، بلکه امری طبیعی (پدیده) مورد بررسی و ارزیابی قرار می دهد.

نگاه برون دینی به دین، باید نگاهی مبتنی بر نفی و اثبات باشد و نگاه درون دینی به دین باید نگاهی مبتنی بر تفسیر و تبیین باشد. ما نمی تواینم با منابع برون دینی به تبیین دین بپردازیم و باز نمی توانیم با نگاه درون دینی به نفی و اثبات دین مشغول شویم. البته بسیاری از منابع و متون برون دینی مانند زبان شناسی و ... می توانند در تبیین، یاریگر ما باشند اما آنها نباید ملاک و اصل و اساس این نگاه تبیینی و تفسیری باشند چرا که منجر به التقاط در دین خواهند شد. التقاط چیست؟ دینی است که نقاب غیردینی زده و یا غیر دینی است که نقاب دین زده است. ولا تلبسوا الحق باالباطل...

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۳۳
  • سید حسن کاظم زاده

این سطور بخش های قابل انتشار مطالبی است که بر حاشیه کتاب "هرمنوتیک و سیاست"نوشته دکتر مهدی رهبری نوشته ام.

فهم، وابستگی شدیدی با جایگاه حضور ما در هستی و چگونگی آن دارد. در واقع چگونه بودن ما در جهان، اینکه در کجای هستی و چه زمانی از آن قرار داریم، چشم اندازی منحصر به فرد به ما می بخشد و این، چشم انداز امکان شناخت ما از اشیاء و فهم آنها را فراهم می سازد. در نگره ی هایدگر، انسان، موجودی پرتاب شده است و اینکه ما به کجای هستی و تاریخ پرتاب شده باشیم، در فهم ما موثر است.

*

هرمنوتیک فلسفی هایدگر و گادامر، بیش از هر چیز دیگری، بر متافیزیک مدرن(پوزیتویسم) تاخته و آنرا از نفس انداخته است.

*

هر نوع آگاهی، آگاهی شخصیِ خاص است. هر فهمی، امری کاملا فردی، منحصر به فرد و شخصی است.

*

من، برنامه ریزی شده ام تا چنین فهمی داشته باشم.

*

گذشته حیف و میل نمی شود. گذشته هدر نمی رود. گذشته در وجود دازاین حضور دارد و شاید بتوان گفت که دازاین چیزی جز گذشته نیست.

*

مگر می توان از پیش دانسته ها و اندوخته های خود رها شد. اگر چنین کنیم، به کودکی تازه متولد شده بدل خواهیم شد و قادر به فهم هیچ چیزی نخواهیم بود.

*

ما با متن گفتگو می کنیم و در جریان این گفتگو، متن برخی از فهم های ما را می پذیرد.

*

تفریط های هادیگر و گادامر در هرمنوتیک فلسفی، برآمده از افراطی گری های پوزیتویست ها بوده است.

*

در رویکرد گادامری به حقیقت، چیزی به نام دشمن وجود نخواهد داشت و همه ی قرائت ها، در عرض یکدیگر قرار گرفته و ارجحیتی بر یکدیگر نخواهند داشت.

*

یقین دینی و یقین پوزتویستی، در یقین بودنشان تفاوت چندانی ندارند. از دل یقین دینی دیکتاتوری پاپ پدیدار می شود. و از دل یقین پوزیتویستی، مارکسیسم و نازیسم بیرون می آید.

*

تفسیر ما از متن تفسیری آگاهانه نیست. متن، بر اساس آنچه که ناخودآگاه ما را شکل داده تفسیر می شود.

*

مهم این نیست که هنرمند در هنگام خلق اثر هنری، چه حسی داشته و یا درصدد منتقل کردن چه حسی به مخاطب بوده است. مهم حسی است که ما به عنوان خواننده / بیننده، هنگام مواجهه با آن اثر هنری در خود احساس می کنیم.

*

صحیح و غلط، خود یک نوع پیشداوری است.

*

آیا واژگان قراردادی هستند؟ آیا ملتها در آغاز راه و در زمان شکل یافتن، نشستی فرهنگستانی داشته اند و قرارداد کرده اند که به آسمان بگویند آسمان و به زمین بگویند زمین. چه اتفاقی افتاده است در ابتدای تاریخ نمی دانم.

*

وقتی که ما در مورد چیزی سخن می گوییم در واقع این ما هستیم که در مورد آن چیز سخن می گوئیم و آن چیز، از خود سخنی برای گفتن ندارد و همواره میان ما و او فاصله ای پر ناشدنی است. چیز، سخنی ندارد و هر چه هست از ماست.

*

هیچ چیز به ما هو چیز، دارای معنایی نیست. ذاتی وجود ندارد و نیست. و معنای هر چیزی، محصول پرتاب ذهن ما به هستی و اصابتش به آن چیز است.

*

همانگونه که ذهن ما مفعول اموری چون وضع، چشم انداز و... است امور بیرون از ذهن ما نیز مفعول ذهن ماست.

*

معناها را ما به کلمات می دهیم و این معنا پراکنی، امری شخصی و فردی است و بر اساس خواسته ها، تمایلات، آرزو ها، آموخته ها و تجارب ما محقق می شوند.

*

ابتدا فکر نمی کنیم تا بفهمیم و آنگاه فهم خود را در قالب زبان ارایه دهیم. همین که می اندیشیم بر گرده ی زبان نشسته ایم و می اندیشیم. فهم در چارچوب زبان است که شکل می گیرد.

*

آنچه که می گوئیم ابتدا در ذهن ما فرموله شده و بعد در قالب گفتار ما نمود می یابد و آنچه که در بیرون ذهن ماست یعنی آنچه که ما در باب آن سخن می گوئیم، آنرا از ما می پذیرد و چقدر درمانده و منفعلانه آنرا از ما قبول می کند و در برابر آن خاضعانه سر خم می کند.

*

آیا ما معناهای مندرج در اشیاء را کشف می کنیم یا معناها را برای اشیاء وضع می کنیم؟ این سوال ناظر به این نکته است که اگر ما انسان ها نبودیم آیا آن چیز واجد آن معنا بود؟ یا بدون ما معنایی نیز در هستی شکل نمی گرفت؟ آیا معنا قائم بر ما و قائم بر ذهن ماست؟

*

هیچ چیز مستقل از ما نیست و هر معنایی قائم بر انسان است.

  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۲۸ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۲۰
  • سید حسن کاظم زاده

این سطور، بخش های قابل انتشار مطالبی است، که بر حاشیه ی کتاب "زبان باز"نوشته داریوش آشوری نوشته ام.

این خشونتی که در زندگی ماست و کلیت آن را در بر گرفته است بیش از هر چیز دیگری، خود را در زبان ما نشان داده است. از این رو ابتدا باید از زبان که اولین نشانه و شکلی است که خشونت خود را به واسطه ی آن نشان می دهد آغاز کنیم. اگر این درد را درمانی باشد باید از همین گام اول و پله ی نخست یعنی زبان مورد بررسی و ارزیابی قرار گیرد.

*

زبان پارسی به دلیل ظرافت ها و ظرفیت های خود، در مقطعی از تاریخ، زبان دیوانی (اداری و دفتری) کشورهایی بود که زبان رسمی آنها چیزی دیگر بود. به عنوان مثال می توان به دولت عثمانی اشاره نمود که در مکاتبات خود از زبان فارسی بهره می برد و حتا سلطان سلیم دفتر شعری به زبان فارسی از خود بر جای نهاده است.

*

رابطه بینابینی میان فرهنگ و زبان وجود دارد. فرهنگ بسته، زبان بسته و زبان بسته، فرهنگ بسته را می سازد. از این رو است که در جوامع بسته، وضعیت زبان، هر روز بسته تر و در عرصه زبان بسته هر روز فرهنگ بسته تر و وضعیت وحشتناک تر می شود.

*

واژگانی که ما در اختیار داریم محدود است اما در هر عصری، مفاهیمی جدید خلق می شود که مردم آن مفاهیم را بر گرده ی همان واژگان قبلی تحمیل می کنند.

*

این همه طلاقی که در میان ما ایرانیان است - و شاید در ظاهر علل روانی و اقتصادی دارد- ریشه در جزم اندیشی ما دارد. جزم اندیشی ریشه خشونت است. این خشونتی که در زبان ما و در فعل ما و در مناسبات اجتماعی ما وجود دارد ناشی از جزم است. ما ایرانیان، نتوانستیم از مرحله جزم اندیشی عبور کنیم. ما هنوز دلبسته ی جزم های خویشیم و این مانع از آن می شود بتوانیم از این خشونتی که همه ی ما را گرفتار ساخته رهایی یابیم.

*

ما ایرانیان هستیم که به دلیل عداوتی که به خاطر ترکتازی اعراب و تحمیل گفتمانی بیگانه با روح ایرانی بر ایشان و جدالی هزار ساله با ایرانیت ما نسبت به ظرافت ها و ظرفیت های زبان عربی که بی شک از کامل ترین و شیرین ترین زبان های تاریخ بشریت بوده بی توجهی کنیم و با آن زبان سره، آن می کنیم که از روی تعصب و پیروی از نگرش های افراطی حاکیمت، با عرب می کنیم.

*

تصور کنید که جوانی، گردنبندی از طلا با حرفM بر گردن آویخته است این M فی نفسه چیزی در خود ندارد بلکه این ذهن آن جوان و ذهنیت اوست که آن M را در فرادست قرار داده است.

*

این خشونتی - قساوتش بخوانید- که در زبان و زندگی ماست محصول جزم هایی است که بر ذهن و زبان ما مسلط شده است. این جزم ها، مانع آن می شوند که همچون یک انسان، نسبت به هم نوعان دگر اندیش خود رواداری کنیم و با آنها به تساهل و تسامح رفتار نمائیم. و متاسفم از اینکه مشاهده می شود دیدگاه دیگران درباره چادر سیاه را همچون محاربه با امام زمان تعبیر می نمایند.

*

زبان، یعنی یک عده از مردم برای تصورات خود از اشیاء که عموما برداشت هایی شخصی و فردی است واژگانی مشترک بر می گزینند. وضعیت وقتی بغرنج تر می شود که همانها، بخواهند در بیان احساسات خود از چنین ابزاری استفاده کنند.

*

زبان تابع وجه های مختلف زندگی مردم است.

*

فرهنگ های بسته مانع تداخل فرهنگ ها با یکدیگر می شوند. این امر باعث جلوگیری از دگرگونی های مثبت در میان این نوع زبان ها می گردد.

*

سبک عراقی، به عنوان درخشان ترین و پر طرفدارترین سبک ادبی در فارسی، زمانی پدید آمد که آمیزش شدیدی میان زبان فارسی با زبان عربی رخ داد و زبان فارسی با کمک زبان عربی به چنان قوتی دست یافت که قادر به تولید بسیار از آثار ادبی فاخر گردید.

*

هرگاه می گویند زبان پارسی، من می گویم کدام پارسی، پارسی ادبی، پارسی فلسفی یا پارسی علمی؟ ممکن است زبان در یکی از نمودهایش محکم و مستحکم باشد اما در نمود های دیگرش ضعیف و غیر قابل استفاده باشد.

*

زبان چیزی از خود ندارد. زبان، خود یک محصول است. زبان محصول روابط سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و... حاکم بر جامعه است. زبان بسته محصول حاکمیت های بسته و زبان باز محصول حاکمیت های باز است. در جوامع بسته است که زبان همواره واجد نوعی ابهام است.

*

هر انسانی، جهانی است منحصر به فرد که مستقلا قابل تعریف است. این جهان های مستقل، شبهات هایی نیز با یکدیگر دارند اما این شباهت ها دلیل نمی شود که این افراد را در قالب یک "نوع" دسته بندی نمود. و مگر شباهت میان گوریل ها، اوران اوتان ها، و میمون ها موجب می شود تا همه آنها را در قالب یک نوع دسته بندی کرد؟

  • سید حسن کاظم زاده

دنیا کجا، آخرت کجا

... و هر گاه در میان دو چیز مخیر شدی، حق آن است که پاینده ترین را اختیار نمایی...پی وای بر ما که در حیات خود بارها پاینده را فرونهاده و دل به امور گذرا داده ایم. چشم باز کن و ببین چگونه آخرت را، که تا هم فیها خالدون جریان دارد و پایانی برای آن متصور نیست می گذاریم و دل به دنیای فانی می دهیم. وای بر ما که زیاد را می دهیم و کم را می گیریم. افسوس بر ما که در طلب خیر کثیر قانعیم و در کسب شر کثیر حریصیم.

... زنهار  که در دام بلا نیافتی که دام بلا را به تار جهل و پود عُجب بافته اند...

  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۲۷ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۴۳
  • سید حسن کاظم زاده